
دانلود رمان آخرین گلوله pdf از نیلوفر سامانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،پلیسی،هیجانی،مافیایی
سرگرد بردیا محمدی پس از ماه ها تلاش برای دستگیری امیرسام دلاوری با شکستی بزرگ مواجه میشود اما این باخت قرار نیست تنها امتحان وی باشد!امیرسام که عضوی از مافیا بزرگ کشور است برای جبران خسارت های وارد شده تصمیم به ربودن بهار ،خواهر بردیا میگیرد.سرگرد جوان ما برای نجات خواهر اش با این باند مواجه میشود
و این رویداد سبب آشکار شدن رازی بزرگ میشود!رازی که زندگی همه را دگرگون میکند…
قسمتی از متن رمان
چهره اش از درد مچاله شده بود که گفت _نوبت خنده منم میرسه دختر قناد! بهار نزد دلاوری رفت. دستاش را به سمت پسر دراز کرد تا او را از روی زمین بلند کرد تا ببینیم. امیرسام دست بهار را گرفت اما بلند نشد. با یک حرکت غیر منتظره دختر را به سمت خود کشید. دست دیگرش را روی زمین گذاشت تا مانع برخورد سر بهار با زمین بشود. دختر که مانند او نقش زمین شده بود گفت _روباه مکار! _گفتم نوبت منم میشه! هر دو نفر همزمان زیر خنده زدند. روی زمین برفی دراز کشیدند. امیرسام درحالی که به خنده های بهار می نگریست گفت _اوایل که به عمارت اومدی هر کاری کردم که از اینجا بری. یادته؟ _آره.حتی یه مار هم داخل اتاقام انداختی. اولش واقعا ترسیدم. امیرسام روی زمین نشست.
چشم هایش را به دختر دوخت. _هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز همچین چیزی رو بگم ولی مرسی که مقاومت کردی و نرفتی. دختر که همچنان روی زمین دراز کشیده بود، از خنده دست کشید. _چرا؟ -چون از وقتی اومدی ،زندگی یه معنا دیگه پیدا کرده. از بوی کیک گرفته تا برف بازی امروز! من خیلی وقت بود که همچین چیزایی رو تجربه نکرده بودم. بهار در کنار پسر نشست. در حالی که نگاه هر دو نفر بهم گره خورده بود بهار گفت _میدونی برف بازی امروز رو چی تکمیل میکنه؟ _چی تکمیل میکنه؟ _آدم برفی! بیا تا قبل از اینکه برف ها آب نشدن آدم برفی بسازیم. نیم نگاهی به ساعت مچیاش انداخت و مجدد گفت _من یک ساعت دیگه باید قنادی باشم. _پس بیا بسازیم. امیرسام گوله بزرگی را برای تن آدم برفی و بهار گوله کوچکتری را برای صورت آدمک درست کرد.
تن و سر آدم برفی را بهم وصل کردند. بهار_من میرم خونه تا هویج بیارم. امیرسام برف های اطراف را کنار زد. چند تا سنگ ریز را برای چشم و دکمه آدم برفی برداشت.بهار نیز هویج را در صورت آدمک فرو کرد. دو شاخه کوچک را نیز به عنوان دست قرار دادند. هر دو به آدم برفی کوچکشان نگاه کردند که دلاوری گفت _مثل اینکه به جزء کیک پختن کارای دیگه هم بلدی. _فکر کنم تو هم به جزء آزار و اذیت کارای دیگه بلدی. امیرسام با حزن گفت _آخرین بار با مامانم آدم برفی ساختم. پنجسالم بود! الان حتی صورتش هم یادم نمیاد. _چه اتفاقی براش افتاد؟ _تو سانحه رانندگی پدر و مادرم رو از دست دادم. _متاسفم. _مهم نیست! بهار نگاهی به دستهای قرمز پسر انداخت. او در تمامی این مدت دستکش نداشت و از شدت سرما دست هایش سرخ شده بودند.
قیمت46000



















