در حال انتشار رمان جاده سیب های وحشی
خلاصه داستان:
این رمان زندگی چهار دختر که دوستان دوران دانشگاه هم هستند را روایت میکند. رمان از زبان دیدار، نورا، حریر و فرانک همچنین رضا و آرمان دوتا از شخصیتهای مرد داستان روایت میشود. جادهی سیب روایتگر مسیر انتخاب درست و نادرستی ست که انسان در مسیر پُر فراز و نشیب زندگی برای رسیدن به مقصدی نامعلوم در پیش میگیرند، غافل از این که عواقب تصمیمات خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنند به سراغشان میآیند. رمانی عاشقانه، خانوادگی و پُر از ماجرا که دو شخصیت رمان کمی تاریکتر (آزاد و رضا) هم در آن حضور دارند...
معرفی و بررسی کامل رمان
دانلود رمان جاده سیب های وحشی pdf از ف.صفایی فرد (دنیا)
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه رمان جاده سیب های وحشی
این رمان زندگی چهار دختر که دوستان دوران دانشگاه هم هستند را روایت میکند. رمان از زبان دیدار، نورا، حریر و فرانک همچنین رضا و آرمان دوتا از شخصیتهای مرد داستان روایت میشود. جادهی سیب روایتگر مسیر انتخاب درست و نادرستی ست که انسان در مسیر پُر فراز و نشیب زندگی برای رسیدن به مقصدی نامعلوم در پیش میگیرند، غافل از این که عواقب تصمیمات خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنند به سراغشان میآیند. رمانی عاشقانه، خانوادگی و پُر از ماجرا که دو شخصیت رمان کمی تاریکتر (آزاد و رضا) هم در آن حضور دارند…
قسمتی از متن رمان
گردنم از شدت انقباض مثل چوب، خشک شده بود. صدای نفسهایم انگار باد بیجانی بود که لای دست و پایم میپیچید و تکانشان میداد. نگاهم بندِ درِ خانهی نوا بود. همهی حواسم را به آن داده بودم مبادا توهمات حرکات پاهایم را کند کنند و سرم را به عقب بچرخانند.
تعادل نداشتم. پاهایم در هم پیچیدند و تنم تا مرز سقوط به زمین نزدیک شد. کف دستم روی آسفالت کوچه ساییده شد تا ستونِ تنم شود. سوزشش به پای درد گردنم نمیرسید. تلوخوران و نفسزنان دست و پایم را جمع کردم و باز خیره به همان قابِ سفید، قدمهایم را تندتر برداشتم. کاش این فاصله تمام میشد.صدای پایی پشت سرم بود. صدایی که نمیدانستم از کی دنبالم می کرد. اصلاً بود یا نه؟ جرئت نداشتم سرم را بچرخانم و از این اضطراب خلاص شوم. می ترسیدم! محال نبود پای توهم از خیال به کوچه ی نوا هم رسیده باشد.
قدم های آخر را دویدم و دستم را به زنگ چسباندم. در زود باز شد. داخل رفتم و بدون نگاه به پشت سرم در را به چارچوبش کوباندم. انگار حکم آزادی برای عضلاتم صادر شد؛ تنم شل شد و نفس زنان روی زانو خم شدم. تازه داشتم خنکای تن خیس از عرقم را حس میکردم.
صدای بازشدن در که از داخل آمد، تنم را بهزحمت راست کردم و دنبال خودم کشاندم. نوا با اخم بیرون آمد. نگران بود. میتوانستم ذهنش را بخوانم. سخت بود پیش بینی این دیدار و کارهای تا امروز نکرده اش! صبح زود بعد از رفتنشان، از خانه بیرون زده بودم. دست خودم نبود. تنم بی اراده به سویش جذب می شد.
نظرات خوانندگان