آوای خیس | منبع دانلود رمان های ایرانی
آوای خیس بزرگترین منبع دانلود رمان های ایرانی جدید ، رمان های پرطرفدار ، عاشقانه ، پلیسی ، انتقامی ، طنز ، اربابی ، ازدواج اجباری ، مافیایی pdf
نویسنده شو
آوای خیس | منبع دانلود رمان های ایرانی
پشتیبانی آنلاین
کانال تلگرام آوای خیس
دانلود رمان ایلیا pdf از قلب پاییز
مشخصات رمان
  • نام رمان
    ایلیا
  • ژانر
    عاشقانه،اجتماعی،غمگین،ازدواج اجباری
  • نویسنده
    قلب پاییز
  • صفحات
    130
لینک های دانلود

دانلود رمان ایلیا pdf از قلب پاییز

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF

 موضوع رمان: عاشقانه،اجتماعی،غمگین،ازدواج اجباری

خلاصه رمان ایلیا

طی یک حادثه ای احمد سلطان ابادی یکی از کارگرهای ساده ی کارخانه ی رنگ سازی به دست یکی دیگر از کارگرها به قتل

میرسد و پسرش ایلیا میخواهد قاتل پدرش رابه سزای عملش برساند.

نفس دختر قاتل احمد می آید که رضایت پسر های احمد رابگیرد..اما با برخورد شدید پسر کوچک تر احمد مواجه میشود و.

رمان های پیشنهادی:

دانلود رمان خون بس

دانلود رمان بیوه برادرم

بخشی از رمان

چشمان خسته اش را به در دوخت..بغض گلویش را گرفته بودو نمی گذاشت به راحتی نفس بکشد…

دستی به چشمان ملتهب و خسته اش کشید… چرا کابوس ها رهایش نمی کردند؟ دوست داشت به خوابی ابدی

فرو رود… خوابی که درآن خبری از مشکلات نباشد.. خوابی سراسرآرامش… دستی به موهای آشفته و ریش های

بلندش کشید..و از جا برخواست… تحمل این خانه برایش دشوار شده بود… به جای جای آن که می نگریست

خاطرات قد علم میکردند و مانند خوره تمام وجوداش را می خوردند… آن قدر حواس اش در پی مشکلات

اخیرشان بود که متوجه آمدن برادرش` احسان` نشد…. احسان نگران او بود… دیگر نمی دانست چکار کند تا اورا

از این حال و هوا در بیاورد… دستش را روی شانه ی مردانه ی او گذاشت و به آرامی فشرد…

_چرا تموم نمیکنی این عذاب رو؟ به طرف احسان برگشت و پوزخندی تلخ تر از زهرزد.

. +چطوری تموم کنم؟اصلا چی رو تموم کنم؟ احسان از پوسته ی مهربانی اش خارج شد…دیگر نمی توانست اورا

این گونه ببیند.

فریادکشید:بس کن بس کن. می فهمی؟تحملت برای همه ی ما سخت شده.. دیگه نمیتونیم تحملت کنیم… ایلیا

چشمان اشکی اش را به چشمان سرخ از خشم برادربزرگترش دوخت… چیزی نگفت انگار که لبانش را به هم

دوخته بودند… دست احسان را از روی شانه اش برداشت…

رمان ایلیا قلب پاییز رایگان

+خسته شدید؟من هم خسته شدم… نترس برادر من راحتتون میکنم…. گفت و با شتاب به طرف اتاق اش پرواز

کرد… احسان نیز با نگرانی به دنبال او روان شد… قصد او این نبود که ایلیا را این گونه آشفته کند… دست اش را

بر روی در نیمه باز اتاق او گذاشت و با نگرانی به کارهای او چشم دوخت…اما ایلیا در این دنیا نبود…با جدیت

مشغول جمع کردن وسایلش بود… احسان دیگر نمی توانست لب از لب باز نکند…و فقط با بی تفاوتی نظاره گر

باشد… _داری چیکار میکنی ایلیا؟ جز این سوال چیزی به ذهنش خطور نکرد تا بپرسد…..

ایلیا جدی گفت:نمی بینی؟دارم ترکتون میکنم…. احسان تک خنده ی عصبی زد…

_شوخی خیلی مسخره ای ایلیا… دست از کار کشید و با جدیت به احسان خیره شد..

چند ستاره میدی به این رمان ؟

برا امتیازدهی روی ستاره کلیک کن

امتیاز کل : 2.3 / 5. تعداد رای : 14

اگر نویسنده این رمان هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • برچسب ها:
ورود کاربران و نویسندگان

آخرین رمان ها
  • Farzaneجزو بهترین رمان هایی که خوندم عالی بود👏👏...
  • ادمین سایت🌹...
  • ادمین سایتسلام بله...
  • فاطمهفایل کامل سانسور نشده هستش ؟...
  • ادمین سایتسلام و عرض ادب 🌹 ممنون از پیشنهاد خوبتون. خوشحالیم که در کنارمون هستید حتماً پیش...
  • مهنازرمانهای گرگینه ای...
  • مهینبا سلام و عرض احترام تشکر از اینکه چنین برنامه ایی رو قرار دادید تا ما هم با نوی...
  • ادمین سایتسلام نه دوست عزیز...
  • Farzaneمحتوا خوب بود...
  • آدریناالان اینکه جلد دومش نیست جلد دومش رو اصلا قرار دادید؟...
تبلیغات متنی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آوای خیس | منبع دانلود رمان های ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
پشتیبانی آنلاین