در حال انتشار رمان شکیبا
خلاصه داستان:
به نام عشق ...یادت هست روزی را که عهد بستیم تا ابد برای هم بمانیم یادت هست دست های بالا رفته و در هم گره خورده مان را نردبانی ساختیم از عشق به بام آغوش هایمان تو با آن پیراهن چهارخانه ت ،خانه ای ساختی پر از عشق و صفا و من شدم نو عروس آن خانه !به یادت هست اولین بوسه مان را نفس هایمان آه می شود بازگردی تا باز هم خانه ای بسازیم ...
لینکهای دانلود کتاب
معرفی و بررسی کامل رمان
دانلود رمان شکیبا pdf از مری 72
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان عاشقانه
خلاصه رمان شکیبا
به نام عشق …یادت هست روزی را که عهد بستیم تا ابد برای هم بمانیم
یادت هست دست های بالا رفته و در هم گره خورده مان را نردبانی ساختیم
از عشق به بام آغوش هایمان !تو با آن پیراهن چهارخانه ت خانه ای
ساختی پر از عشق و صفا و من شدم نو عروس آن خانه !به یادت هست
اولین بوسه مان را نفس هایمان …آه …می شود بازگردی تا باز هم خانه ای بسازیم …
قسمتی از متن رمان
تا پام به خونه رسید حیاط کوچیکمون رو دویدم .
بدون باز کردن زیپ کفش هام از پا دراوردم و خودم رو توی حال پرت کردم.
کوله پشتیم رو جلوی کمد گوشه حال گذا شتم و درحالی که دست های یخ
زده و قرمزم رو بهم می مالیدم سمت اتاق رفتم.
شعله بخاری رو زیادی کردم و دست هام رو روش گذاشتم.
دلم میخواست بخاری رو بغل کنم و بچاپم زیر لباسم تا گرمم بشه.
سلام خسته نباشی
سمت مامان برگشتم و با لبخند گفتم: سلام… مرسی
دست هام رو دورم پیچیدم و ادای لرزیدن دراوردم و گفتم: وویی چقدر
سرد… ادم یخ می زنه
_ اره اخبار می گفت مثل اینکه این اطراف برف باریده
بله دیگه برف و خوشیش مال بقیه س سوز و سرماش برای ما
همونطور که رو به مامان بودم دست هام رو روی بخاری گرفتم.
ماها که باید شکر کنیم… فکر می کنی این سقف و دیوارهای نم دار تحمل
برف و بارون رو داره همون بهتر که بارشی نیست وگرنه خونه اولی که اوار
میشه خونه ما
چقدر دلم از این حقیقت تلخ گرفت و ناراحت شدم اما کاری از د ستم برنمی
اومد و این بدتر عصبیم می کرد
نظرات خوانندگان
ثبت نظر جدید