در حال انتشار رمان آقای پینوشه
خلاصه داستان:
چند ماهی از مفقود شدن آیدا میگذرد برادرش،کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده،اما خبری از آیدا نیست او به خانه انتهای بن بست مشکوک است؛ خانه ای که سکوت طولانی اش با ورود طاهر و سوده و بیوک از هم میشکند و خلوت بابونه،دختر خانهی بن بست با ورود یکباره همه اعضای خانواده از هم میپاشد اما این همه ماجرا نیست و...
معرفی و بررسی کامل رمان
دانلود رمان آقای پینوشه pdf از آزیتا خیری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،هیجانی،معمایی
خلاصه رمان آقای پینوشه
چند ماهی از مفقود شدن آیدا میگذرد برادرش،کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده،اما خبری از آیدا نیست او به خانه انتهای بن بست مشکوک است؛ خانه ای که سکوت طولانی اش با ورود طاهر و سوده و بیوک از هم میشکند و خلوت بابونه،دختر خانهی بن بست با ورود یکباره همه اعضای خانواده از هم میپاشد اما این همه ماجرا نیست و…
قسمتی از متن رمان
آگهی سیاه و سفید بود چاپ آگهیهای رنگی گران در می آمد، اما تصویر خندان آیدا در همان آگهی بیرنگ هم مثل همه این مدت یک وزنه ده تنی را روی قلبش می نشاند. آسمان با رعد و برقی بی وقت شکافته شد و او سلانه سلانه از تیر برق فاصله گرفت و لحظاتی بعد اولین قطره های باران روی تصویر آیدا نشست؛ آیدا کلهر، بیست ساله که در تاریخ پنجم اردیبهشت ماه گذشته از منزل خارج شده و دیگر به خانه بازنگشته بود.
کوچه خلوت بود و کم کم چاله های نه چندان گود آسفالت از آب باران پر میشد کلاغی از سر دیوار منزل شهناز خانم پرید و در همان حال که از نظر محو میشد قارقار کوتاهی سر داد.
کمی بعد سایه قد بلند مردی در چاله آب کنار چنار پیر کوچه افتاد مرد بی توجه به بارانی که روی سرش می بارید با ساکی در دست به سوی انتهای کوچه میرفت ساک برزنتی نه چندان تازه ای در دست داشت و موها و سرشانه های کت کرم رنگش از باران خیس شده بود. از کنار تیر برق که میگذشت لحظه ای به آگهی مفقودی آیدا که حالا کاملا خیس شده بود نگاه انداخت مکث نکرد. نگاهش را از عکس دخترک گرفت و به درهای دو لنگه آخرین خانه بن بست چشم دوخت در همان حال دستش را به هوای پیدا کردن کلید در جیب کتش برد، اما بعد به تلخی لبخند زد و دو سه قدم که جلوتر رفت زنگ منزل را فشرد. کمی بعد صدای قدمهای تندی که به در نزدیک میشد لبخند گرمتری را روی لبانش نشاند. در باز شد و مادر با آن دامن گل درشت و ژاکت تیره ای که روی بلوز کاموایی اش پوشیده بود عمیق و پر از دلتنگی نگاهش کرد باران دلیل خوبی برای نبوسیدن پسرش نبود از پله کوتاهی که حد فاصل کوچه و کف حیاط بود بالا رفت، دستهایش را دور گردن او حلقه کرد و همنوا با برق آسمان به هق هق افتاد طاهر زودتر از او خود را جمع و جور کرد. قدم به حیاط گذاشت در را بست و در حالی که دستش را دور شانه مادر حلقه میکرد متبسم و شاد گفت بریم خونه خیس شدى.
و با این حرف به خانه نگاه کرد…
قیمت48000
نظرات خوانندگان
ثبت نظر جدید