در حال انتشار رمان تالان
خلاصه داستان:
تالان" روایت زندگی ادهم است. گرگ زخمی که به خاطر عشقش "نازخاتون" سالها درگیر جنگ با کشمیرخان بوده است. کسی که عشقش را در یک معامله نابرابر و خیانتبار ربوده بوده حالا فرزند سومش دختر کشمیر خان را فراری داده و جان خود و تمام مردم قریهاش را به خطر انداخته است. ادهم که دو فرزندش را در قاچاق تریاک از دست داده است. نگران پسر سومش است و از دیگر سو نمیخواهد دوباره دشمنی دیرینه تازه شود و انسانهای بیگناه از دو سو کشته شوند؛ اما شخصی به نام ارتنگ بنا بر کینه شخصی پای رستم قاچاقبر را در این گیرودار باز میکند تا از این طریق به قتل و ویرانی بپردازد و انتقام بگیرد در این رمان، سرنوشت انسانها را طبعیت خشن، حمله گرگها و قاچاق مواد مخدر تعیین میکند. آدمهایی که به جز سلاح به چیزی دست نمیبرند و به جز قتل و کشتار هنری ندارند به سادهگی عاشق میشوند و به خاطر عشقشان از هیچ جانفشانی دریغ نمیکنند...
لینکهای دانلود کتاب
معرفی و بررسی کامل رمان
دانلود رمان تالان pdf از احمد زیا و سیامک هروی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه رمان تالان
تالان” روایت زندگی ادهم است. گرگ زخمی که به خاطر عشقش “نازخاتون” سالها درگیر جنگ با کشمیرخان بوده است. کسی که عشقش را در یک معامله نابرابر و خیانتبار ربوده بوده حالا فرزند سومش دختر کشمیر خان را فراری داده و جان خود و تمام مردم قریهاش را به خطر انداخته است. ادهم که دو فرزندش را در قاچاق تریاک از دست داده است. نگران پسر سومش است و از دیگر سو نمیخواهد دوباره دشمنی دیرینه تازه شود و انسانهای بیگناه از دو سو کشته شوند؛ اما شخصی به نام ارتنگ بنا بر کینه شخصی پای رستم قاچاقبر را در این گیرودار باز میکند تا از این طریق به قتل و ویرانی بپردازد و انتقام بگیرد در این رمان، سرنوشت انسانها را طبعیت خشن، حمله گرگها و قاچاق مواد مخدر تعیین میکند. آدمهایی که به جز سلاح به چیزی دست نمیبرند و به جز قتل و کشتار هنری ندارند به سادهگی عاشق میشوند و به خاطر عشقشان از هیچ جانفشانی دریغ نمیکنند…
قسمتی از متن رمان
مدتی میشود که هیچ کدام زبان یکدیگر را نمیفهمند.
کاسة صبر ادهم به سر رسیده است. سلیمان دیگر آن
فرزند مطیع و فروتن نیست؛ به غزالی وحشی میماند.
چیزی او را دگرگون کرده است. در درون شعله ای نهان
دارد؛ درد بیدرمان دارد. او سلیمان سابق نیست؛ خانه
گریز و سرکش شده است. تا به او نگاه میکنی تاب و
توانش را از دست میدهد، انگار فکر میکند که با نگاه
کردن، درونش را میخوانی؛ ترس از افشا شدن دارد. ترس
از چپه شدن تشت رسواییاش دارد. عاشق شدی؟ مردانه
بگو! عاشق شدی؟ خوب عاشق شدن این همه خلُق تنگی
ندارد. دخترهای »بزنیچی« شب و روز خوابت را میبینند؛
صدتا عاشق داری. دروازة کی را بکوبم که جواب رد
بدهد؛ از تو یک اشاره و از من به سر دویدن. نه، عاشق
نیستی. اگر عاشق میبودی از من پنهان نمیکردی. درد
تو بیشتر از عاشق بودن است. سلیمان! این چه بازی است
که با من شروع کردی؟…
نظرات خوانندگان
ثبت نظر جدید