
دانلود رمان شاه دخترون pdf از زینب ایلخانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
نرگس دختری که بنا به دلایلی موفق به ازدواج نشده در نوجوانی درهای دلش را به روی عشق بسته و حالا در استانه ی چهل سالگی بنا به خواست برادر و زن برادرش محکوم به ازدواجی اجباری با اتابک میشود وپس از ان بنا به دلایلی متوجه می شود که ازدواج او صوری و با طرح یک نقشه ی از پیش تایین شده بوده او که در این مدت علاقه ی شدیدی به شریک زندگی سرد و بی احساس خود پیدا کرده از طرفی هم درگیر مسایلی که برای دختر اتابک پیش امده می شود او روزی با عشق و امید قدم به این خانه گذاشته اما امروز زخم خورده و با دلی پر درد بایستی که ان خانه را ترک کرده و برود اما…
قسمتی از رمان
عطر دل انگیز چای اصیل ایرانی که از رایحه ی دل انگیز هِل و دارچین انباشته شده، چنان در مشامم پیچید که یکباره رد نگاهم از وسط پنجره ی مشرف به حیاط، تا وسط سینی مسی کشیده شد.سینی که در میان دستانی لرزان بر اثر شرمی نامحسوس میلرزید.با لبخند پذیرای میزبانی شدم که در نهایت سادگی قرص صورتش در میان چادر سپید گلدارش میدرخشید و هاله ای از یک صورتی دلپذیر بر روی گونه های برآمده اش نقش زده و لبهای سرخ گونهاش را در نهایت اضطرابی که داشت بر روی هم میفشرد. در حالی که به سختی سعی میکرد تعادلش را حفظ کند زیر لب گفت:
-بفرمایید نرگس جون.
دستم را به سمت سینی فرستادم، یکی از استکان های کمر باریک را برداشته و در حالی که هنوز مغروق تماشایش بودم گفتم:
-دستت درد نکنه عزیزم انشاءالله که سپیدبخت بشی.
به سرعت از کنارم رد شده و گذشت.در حالی که میانه ی استکان را بین دو انگشت شصت و اشاره ام میفشردم، باز به سمت حیاط، آنجایی که در میان باغچه ی قدیمی، درختان پر از شکوفه شده و گلها هم بی مهابا شروع به جوانه زدن کردهاند، زل زدم و خدا می داند که اگر سر انگشتانم بر اثر داغی استکان چایی که هنوز در دستم بود نمی سوخت، تا کی خیال داشتم همانطور یکسره به تماشای بهار بنشینم.به سرعت استکان را داخل پیش دستی مقابلم گذاشتم و یک بار دیگر به دختر نگاه کردم که آخرین استکان چای را هم تعارف کرده و حالا با سینی خالی طوری سر در گم ایستاده بود، که همه ی حالاتش بیانگر خامی و بی تجربگی بی حد او بود.
حاج آقا محمد فخاری هوس کرده بود اولین چای امشب را از دست عروس نورسیده بنوشد. با اینکه خود دختر در این خانه میهمان بود، اما با اصرار، سماجت و شیرین زبانی مادر شوهر آینده در راستای اجابت از امر حاج آقا، سرانجام راهی آشپزخانه شده بود.به دنبالش تا آشپزخانه رفتم.می خواستم کمکش کنم اما این دختر هفده ساله انگار خیلی بیشتر از تواناییهای سایر هم سن و سالانش را دارا بود.با خواست خودش دوباره به اتاق بازگشتم. خانوم جون گوشه ی پیراهنم را گرفته، در حالی که میخندید و سعی در نشاندنم داشت گفت:
-امروز دیگه نوبت خوش خدمتی شما نیست عروس خانم ارشد!
قیمت54000



















