در حال انتشار رمان دیوانه رقاص
خلاصه داستان:
خلاصه داستان : لقبش ویکتور بود!هیچوقت و هیچ جوره تسلیم نمیشد.مردی که وقتی اسمش میومد ، تن همه به لرزه میوفتاد مردی که ادعا میکرد قلب نداره ، اما امان از اون روزی که قلبش درون فرفری های رقاص شیطونی پیچ خورد...رقاصی که اومده بود برای اولین بار ویکتور رو از پا در بیاره...
معرفی و بررسی کامل رمان
دانلود رمان دیوانه رقاص pdf از فاطمه مهرداد
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،مافیایی
خلاصه رمان دیوانه رقاص
خلاصه داستان : لقبش ویکتور بود!هیچوقت و هیچ جوره تسلیم نمیشد.مردی که وقتی اسمش میومد ، تن همه به لرزه میوفتاد .مردی که ادعا میکرد قلب نداره ، اما امان از اون روزی که قلبش درون فرفری های رقاص شیطونی پیچ خورد…رقاصی که اومده بود برای اولین بار ویکتور رو از پا در بیاره…
قسمتی از متن رمان
چشمام رو لوس کردم و اینقدر به خودم فشار آوردم تا اشک تو چشمام جمع شه. با دیدن اشک تو چشمام رنگ نگاهش تغییر کرد و دستم رو شل تر گرفت. -هی دختر چی شد؟ دردت گرف… هنوز جمله اش تموم نشده بود که با زانوم محکم کوبیدم لای پاش. عربده ی دردناکش بلند شد و از درد زانو زد رو زمین. نفس زنون موهای چسبیده به صورتم رو کنار زدم و جلوی پاش خم شدم. فیس تو فیس چهره ی دردناکش، با لبخند پررنگی گفتم: -کی بود میگفت نمیتونم کاری کنم زانو بزنی؟ و در ادامه ی حرفم، مغرور گفتم : -شرط رو باختی ویکتور. من تورو به زانو درآوردم. دخترا جیغی از خوشحالی کشیدن و پسرا بهت زده نگاهم کردن. توی چهره ی دردناک ویکتور هم برق تحسین رو میدیدم. با لبخند دستم رو سمتش دراز کردم. -ببخشید نمیخواستم اینکارو کنم. اما باید یه جوری روت رو کم میکردم تا فکر نکنی من ضعیفم. نفس عمیقی کشید
و با درد دستم رو گرفت و از جا بلند شد. چشمکی بهش زدم. -کارم چطور بود رییس؟ خوب بود نه؟ نگاه چپی بهم انداخت. -زدی منو ناقص کردی میگی کارم چطور بود؟ لوس لب برچیدم. -بهونه نیار دیگه من برنده شدم. دستش رو دور گردنم انداخت. -خیلی خب تو برنده شدی. با این حرف ویکتور دخترا جیغی کشیدن و من بلند زدم زیر خنده. -ایول ایوللل. اینه. حالا میخوام شرطم رو بگم. هر چی باشه انجام میدی دیگه؟ با اطمینان سری تکون داد. -اره . نیشم شل شد. -شرط من اینه که همین الان تو جمع با احسان آشتی میکنی. با این حرفم احسان بهت زده گفت: -این شرطه تو گذاشتی؟ قصد شکنجه ی منو داری؟ حرصی نگاهش کردم. -فقط همین کارو بلدی؟ بیخیال نگاهم کرد. -چه کاری رو؟ لبخند دندون نمایی زدم. -عادت داری با همه عین دخترا قهر کنی؟ به آنی چهره اش سرخ شد. -شوکا حرف دهنت بفهم. شونه ای بالا انداختم. -جز اینه؟
دائم عین دخترا قهر میکنی! بیا یه ناخنم بکار خودت راحت کن. و دلخور نگاه ویکتور کردم. -تو گفتی من هر شرطی بزارم قبول میکنی. ولی الان داری نامردی میکنی. اخم کمرنگی کرد. -من نامردی نکردم و زیر قولمم نمیزنم… تخس نگاهش کردم. -خب پس بدویید آشتی کنید. همو بغل کنین آشتی بیاین، چون کاملا غیر قابل تحمل و یبس شدین. حالم داره ازتون بهم میخوره. و رو به دخترا چشمکی زدم و ادامه دادم . -اگه آشتی کنین خاله واستون شکلات میخره هااا. با حرفی که زدم، قیافه احساس حرصی تر شد و صدای خنده دخترا بلند شد. حتی میا هم میخندید. -شوکا بخدا یکی میزنم دهنت هم نونت شه هم آبت. پرو انگشت وسطم گرفتم سمتش. -باشه. بیا بیاااا . و دوباره طلبکار ویکتور نگاه کردم. -اشتی نمیایین نه؟ ویکتور و احسان وقتی فهمیدن هیچ راه فراری وجود نداره، با قیافه ای که یبسی ازش میبارید، به سمت هم قدم برداشتن.
قیمت56000
نظرات خوانندگان