در حال انتشار رمان خونه ی بهار و آرمین
خلاصه داستان:
خونهی بهار قصهی آرمین پسرجوونیه که بعد از طلاق عموش، پنهانی از همه، همسر اونو صیغه میکنه تا ازش مراقبت کنه.قصهی وانیاست که با یک دنیا امید و آرزو پای سفرهی عقد با چاووش میشینه اما درست شب ازدواجش یک غریبه با چاووش تماس مشکوکی میگیره و راز وانیا رو براش فاش میکنه. رازی که موجب میشه چاووش قید ازدواج با وانیارو بزنه. دست سرنوشت وانیارو به خونهی بهار و آرمین میرسونه تا اینکه...
معرفی و بررسی کامل رمان
دانلود رمان خونه ی بهار و آرمین pdf از ستاره شجاعی مهر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،اجتماعی،معمایی،خوانوادگی،آسیب اجتماعی
خلاصه رمان خونه ی بهار و آرمین
خونهی بهار قصهی آرمین پسرجوونیه که بعد از طلاق عموش، پنهانی از همه، همسر اون و صیغه میکنه تا ازش مراقبت کنه.قصهی وانیاست که با یک دنیا امید و آرزو پای سفرهی عقد با چاووش میشینه اما درست شب ازدواجش یک غریبه با چاووش تماس مشکوکی میگیره و راز وانیا رو براش فاش میکنه. رازی که موجب میشه چاووش قید ازدواج با وانیارو بزنه. دست سرنوشت وانیارو به خونهی بهار و آرمین میرسونه تا اینکه…
قسمتی از متن رمان
بدون کوچکترین حرکتی روی تخت دراز کشیده بود نگاه ماتش دوخته شده بود به سقف اتاق شهره چندباری برای ناهار صدایش کرد اما همچنان میلی به خوردن غذا نداشت. شهره شروع کرد به فحش دادن و مسبب این اتفاق را نفرین کرد. گوشه ای از ذهن وانیا هم درگیر دانستن این بود که چه کسی به چاوش زنگ زده است. محال بود خانوادهی ریحانه این کار را کرده باشند. فکرش هم کار نمیکرد و در خیالش هیچ دشمنی نداشت که تا این حد کینه توزانه رفتار کند تا درست روز ازدواجش زهر خود را بریزد. پوفی کشید و همین که روی تختش نشست صدای زنگ موبایلش
را شنید. با فکر اینکه چاوش باشد، فوری گوشی را از روی عسلی کنار میز برداشت و به شماره نگاه کرد تمام امیدش دود شد و به هوا رفت. هیچ رغبتی برای جواب دادن نداشت اما وقتی گوشی اش برای بار دوم زنگ خورد ناچار به پاسخگویی شد. -الو؟ -سلام، خانم خجسته؟! -بله خودم هستم. -نجفی هستم عکاس مراسم عقدتون. با شنیدن کلمهی عقد انگار کسی چنگ کشید به قلبش. -بله… بفرمایید. -خانم محترم… شما قبل از مراسم نصف پولو به ما دادین و قرار شد بقیهش بمونه برای بعد از جشنتون. به آقای نامدار که گفتیم میگن به من ربطی نداره حالا درسته که جشنتون
بهم خورده امااگه نخواین پول مارو بدین عکساتون اینجا میمونه. وانیا چشم بست و دست به پیشانی گذاشت. -اشکالی نداره… دیگه عکسارو لازم نداریم. عکس ها را میگرفت که چکار کند؟ میگذاشت جلوی رویش تا آیینهی دق شوند؟ تماس را که قطع کرد فکری به سرش زد. تا با چاوش حرف نمیزد نمیتوانست آرام بگیرد. خیلی زود شال و کلاه کرد و بیرون رفت. شهره با دیدنش اخمی کرد و گفت: کجا؟ -میرم تا بیرون زود برمیگردم. شهره پشت چشمی نازک کرد و غرلندی زد. از طرفی هم نمیتوانست وانیا را حبس کند توی اتاقش. وانیا خداحافظی کرد و با عجله …
قیمت50000
نظرات خوانندگان
ثبت نظر جدید