
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،معمایی،هیجانی
کیا شایسته،تنها فرزند ذکور خاندان شایسته،با شنیدن صدای جیغ زنی از باغ متروکهی انتهای کوچه،همراه دوستش به آنجا میرود،از دیدن دختری که ملکهی شب بود حیرت زده شد…پس از آن مرگ به تعویق افتاد!همه چیز تغییر کرد…در طالعش ذکر شد«موکول می شود به برج سرطان!پس صبور باش،ستارگان در کنار تو خواهند بود!»
قسمتی از رمان
سهند ماسک رو روی صورتم گذاشت و گفت:داداش یکم استراحت کن..
از زیر ماسک گفتم:داداش این روزا واقعا سنگ تموم گذاشتی.هر شب هر روز..از صبح تا شب…
این چه حرفیه..تو رفیق منی..داداشمی،با تو بزرگ شدم…
پشت دستم را بوسید..
خجالت کشیدم ولی خستگی و بی حالی مزید بر علت شد نتونم کاری کنم حتی نتونم دستم و پس بکشم..
تو زندگیم از دو چیز متنفر بودم..اول گوشت دوم ناتوانی…
اولی رو تونستم کنترل کنم و روی دومی….هنوز هیچ اقدامی نشده بود…خودمو به خدا سپرده بودم امیدوار بودم همه چیز رو اون درست کنه…
با صدای خش خش کاغذی چشمهامو باز کردم..از دیدنش توی پیراهن سبز سدری و موهای دم اسبی نگاهم باریک شد…اگه منو خواب میبرد دنیای این و آب…
برای خودش تو حال خودش بود..عشق صفا سیتیش سر جاش بود.انگار نه انگار یکی تو این خونه داره جون میده..
به به آقا کیا .میبینم که منتظر صبحونه ای اعلی حضرت…چشمامو به روش بستم و گفتم:برو بزار بخوابم..
وقت واسه خواب زیاده الان بیا یه دوری بزن…
یک چشممو باز کردم داشت لباس های منو تا میکرد…
قیمت73000



















