
دانلود رمان صلت pdf از سحر مرادی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
حامیا، پسری است که در کودکیاش زخمهایی عمیق بر دل و تن دارد. وقتی فقط هشت سال داشت، در آتشسوزی خانهشان، پدر و مادرش را از دست داد و خودش هم با سوختگیهای شدید در دستانش روبهرو شد. پس از آن، زندگیاش زیر سایه خاله و شوهرخالهاش ادامه یافت؛ جایی که تنها شرط ماندنش، نگاه برادرانه به دخترشان، بارش، بود. بیست سال گذشته و حالا حامیا و بارش هر دو بزرگ شدهاند، اما احساساتی میانشان شکل گرفته که از ترس قضاوت و گذشته، جرات بیانش را ندارند. همه چیز با یک اشتباه از سوی بارش بههم میریزد؛ اشتباهی که پدرش را وادار به تصمیمی میکند که مسیر زندگی آن دو را تغییر میدهد. در دل این بحران، حامیا با گذشتهای روبهرو میشود که هیچگاه حقیقت کاملش را نشنیده بود. رازهایی از آتشی که همیشه تصور میکرد تصادفی بوده… اما شاید آن حادثه، اتفاقی نبوده باشد، و حالا پای یک گمشده نیز به داستانش باز میشود…
قسمتی از متن رمان
نگاه هر دویشان دلیل روی ظرف های صبحانه چرخ میخورد و تلاش حامیا برای توجه کردن های به ظاهرهمیشگی اش باز هم نابلدانه و غیارادی بود. -سوسیس تخممرغ رو برای توگرفتم… سرد بشه دیگه لطف نداره. بارش لقمه ی کوچکی گرفت و سوالش تا روی زبانش بالا آمد و تمام حنجره اش را مثل تیعی برنده، خط کشید. -از یخ ترسیدی که تموم این روزها خودتو دورکردی؟ لقمه ی میان دست حامیا ماند و بارش باز پرسید: – یخ دیدی که شدی غریبه ترین برام؟ چرا حس میکرد که دخیک دارد با آتش بازی میکند و با گفت حرف بعدش انگار که تنها یک فکر گذرا نبود. بارشش دلش دریای خون بود و گلهمند آمده بود تا مواخذه اش کند برای تمام نبودن هایش. لقمه اش را انداخت میان سفره و زیر لب نجواکرد: ًلطفا. تمام این روزها و سختی هایش یکطرف و فرار کردن حامیا یک جور دیگری دلش را سوزاند. -چقدر ازم متنفر شدی… از خواهرکوچولوی عوضیت.
حامیا دست کشید روی لبش و استغفار گفت. -دنبال شنیدن یخ هسب دخی؟ -بگو که حالت ازم بهم خورده… بگو ازم متنفر شدی؟ چرا نمی فهمید منظور بارش را! یک بار میگفت خواهر کوچولو و حالا گله هایش رنگ و بوی کهن یکی یک دلبست یکی را میدادند. تنش را جلو کشید و ساعدهایش راگذاشت روی میز کرسی. -اون شب هی رسیدم به اینجا که تو پندار رو دوست داری… که تو محرمش بودی و… چقدر قدرت داشتند کلمات که جانش را میگرفتند و باز نفس کم می آورد برای ادامه دادن. -پندار مست بود. ندیدکه قلب حامیا چطور تیکشید. -زورم بهش نرسید. ارتعاش صدایش میان خروش رود و پرنده ای که معلوم نبود وسط این همه سیاهی به چه امیدی میخواند گم و گور شد. -التماسش کردم… خواهش کردم… قسمش دادم. حرفش را خورد و نگفت که به جان عزیزت قسمش دادم عزیزم. -ندید… نشنید… مثل یه خوک کثیف.
فقط به خودش آمد و دیدکه دیگر حامیا سرجایش نیست! باز هم رفت؟ حالا که باید میماند و دلداری اش میداد! الان که نیاز داشت سرش را بگذارد روی سینه اش و آرامش بگید. صورتش را پشت دست هایش پنهان کرد و توی دلش غوغای عجییب به پا شد. -اینو بخور. سرش بالا رفت و لیوان آب مقابلش شفافتر از چشم های او نبودند. اویبکه انگار از شدت درد مویرگ های چشم هایش پاره شده و به خون نشسته بودند. لیوان را چسباند به لب های بارش و چه اهمیب داشت که آب از کنار لب هایش جاری شد و روی مقنعه اش چکه کرد. اینجا هوا سرد بود و کش آتشفشان درون حامیا را نمیدید که میل عجییب به فروکردن سرش میان آب همت رودخانه را داشت. لیوان راکنارگذاشت. از داخل جیب کتش دستمالی بیون آورد و روی زانوی جمع شده ی بارش قرار داد. همت یک حرف را زد و از قصد دستمال بوسیده را کنار دست حامیا جاگذاشت و رفت.
قیمت55000









