
دانلود رمان یک روز به شیدایی pdf از معصومه راهپیما (کهربا) نسخه کامل بدون سانسور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،پسرغیرتی
بزرگمهر پسری که غیرت اولین گزینهی زندگی اوست. بزرگمهر در بازار بزرگ تهران و در راسته ی عمده فروشان پارچه کار می کند. پسری پر تلاش که برای هر لقمه نانی که می خورد زحمت می کشد. اما داستان از واقعه ای آغاز می شود که بزرگمهر را به چالش می کشد. واقعه ای که دقیقا غیرت او را نشانه می رود…
قسمتی از رمان
مرد سی و دو سه ساله ی لاغر اندام و سبزه رویی که شلوار سبز ارتشی شش جیب به پا کرده و جلوی بلوزش مارک بزرگ سفید رنگی از حروف انگلیسی که حتی توی خواب هم نمی دید که چه فحش رکیکی ست ؛ نقش بسته بود .
با یک تکه پارچه ی نخی خاکستری رنگ در دست دوید به طرفش و با تشر رو به بقیه گفت:
-برین رد کارتون !چیو هی بر و بر نگاه می کنین؟ یالا…با شما هستما؟
چند نفری که انگار سنگ شده بودند یکهو به خودشان آمدند و دو سه تایی رفتند و چند نفر باقی مانده هم تا چشمان وق زده ی مرد را دیدند؛ ترجیح دادند که بروند …..مرد پارچه را مچاله کرد و گذاشت روی پیشانی چاک خورده ی او و گفت: -موتورم سر کوچه ست !دو قدم راه بیایی رسیدیم!
او دست مرد را پس زد و گفت :خوبم !
اصغر ابرو در هم کشید: -دِنه دِخوب نیستی داداش !که اگه خوب بودی اینطور رنگ از رخت نمی رفت .یه نیگا به زیر پات بنداز !
رد خون انداختی روی این آسفالت کهنه ..و زیر بازوی او را گرفت : -بجنب !
او تکیه از دیوار گرفت و یک قدم برنداشته از شدت سرگیجه دو زانو روی زمین فرود آمد .اصغر ترسیده گفت: یا ابوالفضل !بزرگ …
بزرگمهر لبهایش را به هم فشرد .کامش زهر بود .انگار یک پیمانه زهر خورده بود که حتی قلبش هم در حال له شدن بود .یک دستش به پارچه روی شکستگی پیشانیش فشار می آورد و یک دستش را به زانویش می فشرد .
اصغرگفت: -حضرت عباسی کار اون انچوچک هست !خودم مادرشو به عزاش می شونم . بزرگمهر به زحمت روی پاهایش ایستاد ببند گاله رو اصغر !ببند که من از هزار جا زخم خوردم .حوصله ی تو رو ندارم !کجاس اون موتور
لامذهبت؟
اصغر دوباره زیر بازوی بزرگمهر را گرفت و گفت:-دو قدم بیا !به وفا گفتم رفته از گاراژ حاج مرتضی آورده سر همین کوچه منتظره..
قیمت71000



















