
دانلود رمان وقتی خدا چشمانش را بوسید pdf از سحر نصیری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،اجتماعی،رئال
خلاصه رمان وقتی خدا چشمانش را بوسید
من چکاد راستادم پسر یکی از کله گندههای تهران! وقتی پای اون زن و دختر لعنتیش به زندگی پدرم باز شد دنیا واسهم جهنم شد پس منم تصمیم گرفتم جهنم واقعی رو بهشون نشون بدم! ولی نمیدونم چیشد که یه روز بیهوا چشمای پر از عسل اون دختر واله و مجنونم کرد، انگار که خدا چشمهاش رو بوسیده بود! بعد از مرگ مادرش فرستادمش پرورشگاه تا از شر چشماش در امان باشم ولی هرجا که رفتم دلم منو سمت اون کشوند، وقتی برگشتم پرورشگاه و با چشمای مه گرفتهش رو به رو شدم فهمیدم برای جبران همه چیز دیر شده و…«بر اساس واقعیت»
قسمتی از متن رمان
نمیدانم چند روز گذشته بود و من چهقدر میان جمعیت سرگردان مانده بودم.
انقدر گریه کرده بودم که نفسم بند نمیآمد.
آبجی چمن اجازه نداد بود به همراهشان سر خاک بروم.
میگفت ممکن است حالم بدتر از چیزی که هست بشود.
در خانه با چند تا از زنهای فامیل تنها مانده بودم و زیر نگاه سنگین سوال پیچیهایشان کم مانده بود دیوانه شوم.
مادر چکاد به مراسم آمده بود و یک لحظه هم از کنارش تکان نخورد بود.
با دیدنش من هم دلم مادرم را میخواست.
خوش بهحالش حتی با رفتن یکی از نزدیکانش هم کسی را داشت تا در آغوشش گریه کند.
دوباری که با آن زن روبهرو شدم اخمهایش را درهم کشیده و از کنارم گذشته بود.
شاید چکاد راست میگفت اینجا هیچکس مرا نمیخواست.
از شدت تشنگی درحال هلاک شدن بودم ولی نمیخواستم زیر نگاه جمعیت به طبقهی پایین بروم.
بهمحض رفتن مهمانها در اتاق را باز کردم و بهسمت پلهها رفتم.
با شنیدن صدای آبجی چمن که اسم مرا به زبان میآورد جلوی در یکی از اتاقها ایستادم.
_چمن اگه مامانت بخواد برگرده اتریش و چکاد رو بذاره اینجا ما نمیتونیم نبات رو پیش خودمون نگه داریم…
چمن با بغض گفت:
_با این بچه یتیم چیکار کنم جواد؟ بذارمش تو خیابون؟
چانهام از بغض لرزید و سرم را پایین انداختم.
کاش جایی را برای رفتن داشتم.
آقا جواد آهی کشید.
_همین الانش هم صدای مامانم و خواهرهام در اومده… چکاد دیگه شونزده سالشه نبات هم چندسال دیگه واسه خودش خانومی میشه ما نمیتونیم اینارو تو یه خونه کنار هم نگه داریم یا چکاد رو بفرست بره یا نبات رو…
با شنیدن حرفش قلبم فرو ریخت. من که… جایی را برای رفتن نداشتم!
قیمت53000



















