
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،خانوادگی،معمایی
روز خاکسپاری شیلا، آخرین کسی که باید آنجا میبود، سارا بود.همه میخواستند برود.همه، جز صحرا…دختری که بعد از مرگ مادرش، عجیبتر از همیشه به سارا چسبیده بود و حاضر نبود او را از دست بدهد.سارا فقط به خاطر صحرا ماند؛حداقل خودش اینطور فکر میکرد.اما برگشتن به آن خانه، یعنی روبهرو شدن با اراز…با گذشتهای که هنوز تمام نشده بود،و رازهایی که اگر از دل آن خانه بیرون میآمدند، شاید معلوم میشد چه کسی باید از چه کسی طلب بخشش..
قسمتی از رمان
خاله سارا!
کلی چشم به سمتم می چرخند و من تقریبا یک سکته را رد میکنم. متوجه میشوم کسی
از بین جمعیت خانواده ی شیلا میخواهد به من حمله کند؛ اما جلویش را میگیرند.
به جایش نگین راهش را پیدا میکند و نزدیکم میشود.
با صدایی خفه پچ پچ میکند: واسه چی اینجا اومدی؟ میخوای سوژه بدی دست رسانه؟
از لرزش صدایم متنفرم… شیلا خواهرم بود نگین!
ابرو درهم میکند و تندتند میگوید:_آره، خواهریتو ثابت کردی! حالا برو تا شر به پا نشده..
متلک توی جمله اش آتش به جانم میکشد. ببین کجا آخرین دیدار من و شیلا بود! حتی باید آن
را هم از دست بدهم. نگین تعللم را که میبیند، غر میزند:
– د برو دیگه!آهی میکشم و نگاهم را برای بار آخر توی جمعیت میگردانم. تمام توجه او حالا به سمت
من است. انگار شات دوربین ها برایش ذره ای اهمیت ندارد.
حالا دیگر خبری از امواج بغضش نیست،شراره های آتش است که به سمتم پرتاب
میکند. نفسم را حبس میکنم و بدون اینکه جوابی به نگین بدهم، می چرخم و از محوطه
خارج میشوم..شاید به اینجا آمدنم از اول هم اشتباه بود.آنقدر تند گام برمیدارم که بی شباهت به دویدن
نیست!تقریبا خودم را توی پراید مدل هشتادم پرتاب میکنم. با کلی صلوات و نذر و نیاز، زیاد ناز
نمیکند و با استارت سوم روشن میشود.از محوطه که دور میشوم، تمام احساسات بدم فوران میکند. بغضی که از صبح زود با
دیدن فضای مجازی توی گلویم خانه کرده است ، سر باز می کند و صدای شیونم توی ماشین میپیچد.



















