
دانلود رمان دخترش نه طعمه اش بودم pdf از هاله نژادصاحبی نسخه کامل بدون سانسور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،بزرگسال
دختری که از سر بیکسی پناه اورده بود به حاجیِ معتمد محل!دختری که گمان میکرد حالا که پا به خانهی حاج رضا گذاشته با وجود پسر بزرگش میران،قطعاً عروسش خواهد شد.اما نمیدانست میران برخلاف پدرش، احساسی نسبت به جوانه نداره و قرار بود براش پـدری کنه! مردی که درهای مسجد هم بدون اجازهی اون باز نمیشدن!مردی که جوانهی هفده ساله حتی از کوچیکترین فرزند اون هم کوچیکتر بود…مردی که جوانه تو رویاهاش اونو پـدرشـوهرش تصور میکرد!حاج رضای 55ساله، با وجود همسرش، دل بسته به دختری که به عنوان دختر خوندهاش پا به حریمش گذاشته بود…
قسمتی از رمان
بغض به گلویش چنگ زد، صدا را در حنجرهاش حبس کرد و اشک را مهمان چشمانش ساخت. با همان صدای شکستهی کودکانه پاسخ داد: _ ولی قراردادی است! موقتی است! اصلاً همین صبح میتوانم درخواست طلاق بدهم. صدای سروش نیز رد و نشانی از غم، و شاید ناامیدی گرفت: _ تو بگو عمر این قرارداد یک ساعت است! چه تغییری میکند وقتی اسم رفیقم در صفحهی دوم شناسنامهات ثبت شده است؟! آب دماغش را بالا کشید و با پشت دست، نم چشمانش را گرفت. لب برچید و گفت: _ پس خودت را دلداده ندان. تویی که سیاهی صفحهی دوم شناسنامهام برایت مهمتر از من است، اسم دلدادگی را خراب نکن. دستش بار دیگر اسیر پنجهی سروش شد و او را با شتاب به سوی خود کشید. سکندری خورد و محکم در آغوشش پرت شد… خواست فاصله بگیرد که دست دیگر سروش کمرش را نگه داشت. _ ولم کن!
به قدر یک نفس عمیق، موهایش را نفس کشید و آرام رهایش کرد. با صدایی خشن و زخمی زمزمه کرد: _ غیرتم اجازه نمیدهد به دلم اجازهی دلدادگی بدهم وقتی نگاه من به تو حرام است و نگاه رفیقم حلالت! درک کن جوانه! صدایش تحلیل رفت اما ادامه داد: _ این دل غلط کرده برای ناموس رفیقش رفته… عصبی و با بغض میان کلامش پرید: _ من ناموس هیچ سگی نیستم! همانطور سریع جواب داد: _ هستی! هستی، دردت به سرم… کلام خدایی که میان شما خوانده شده قراردادی نیست! شرع و دین ازدواج قراردادی نمیشناسد! عقب رفت و با لحن غمگینی ادامه داد: _ گور بابای غیرت و رفاقت. حرام است دورت بگردم… دور بمان از من جوانه. دور بمان… میان بغض لبخند تلخی زد و گلایهوار پاسخ داد: _ من نزدیکت نبودم، تو طنابی انداختی گردنم و من را سمت خودت کشیدی. صدایش تحلیل رفت
قدمی به عقب برداشت و آرامتر ادامه داد: _ الان هم با همان طناب داری میزنیام! با قدمهای سریع، طول حیاط را پیمود و وارد خانه شد. در این میان، با تمام بلبشویی که در ذهنش بود، از اینکه کارت بانکی را به سروش داده بود خوشحال بود… دستکم ذرهای از غرورش ترمیم شده بود. کورمالکورمال به سوی اتاق رفت و در را به روی سروش و هر آنچه به او مربوط بود، پشت سرش بست. عاشق و شیدایش نبود که در نبود سروش جان بدهد. بهتر بود به این بیندیشد که یک وابستگی ساده بود… یک وابستگی ساده، که به راحتی از سر آدم پاک میشود… او با تنهایی خو گرفته بود… سروش نه اولین آدمی بود که رهایش میکرد و نه قطعاً آخریناش… همین که سر جایش نشست و پتو را بغل کرد، فهمید دروغ گفته است؛ نه به سروش… به خودش. وابستگی ساده آدم را تا مرز خفگی نمیبرد. وابستگی ساده باعث نمیشد دستت هنوز بلرزد
قیمت77000



















