
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
دختری که توی یه تصادف کل خانوادشو از دست میده و با خانواده ی عموش تو کرمانشاه زندگی میکنه تا اینکه با یکی از پسرعموهاش نامزد میکنه ولی یه اتفاق برای نامزدش میافته و حالا اون باید طبق رسومات عموش با یکی دیگه از برادرشوهراش ازدواج کنه. درصورتی که اون دیگه نمیخواد ازدواج کنه و از کرمانشاه میره و به شهر دیگه میره. حالا تو شهر با مشکلاتی مواجه میشه…
روی تخت دراز کشیده و خیره به قطرات سرمی که به کندی وارد لوله ی باریک میشدند، به وضعیت پی ش آمده فکر می کرد.
قرار بود هفته ی دیگر سه روز مرخصی بگیرد و به خانه ی عمو بازگردد اما حالا و با این وضع مجبور بود مدت مرخصی را بیشتر
کند…
از بابت موافقت با درخواستش نگرانی نداشت، کم پیش می آمد که مرخصی بگیرد اما نگرانی اش بابت بچه ها و عقب افتادن
درسها بود. نگران نبودنش و دلتنگی برای پسرانش بود. با وضعیت دستش نمیتوانست به مدرسه برود و دکتر هم تأکید
کرده بود که باید دو سه روزی را استراحت کند..با صدای زنگ گوشی که از داخل کیفش شنیده میشد، نگاهش به آن سو چرخید.
مادر طاها کیفش را پایین تخت گذاشته بود و آسو نه توانی و نه تمایلی برای برداشتنش نداشت. بی توجه به
زنگهای مکرر، با خود فکر کرد حالا و در آن لحظه چه کسی یادش کرده است؟ یا زنعمو بود و یا آوات!
گوشی برای دومین بار به صدا درآمد که فرانک با پلاستیکی در دست وارد شد. معذب کمی جابه جا شد که فرانک با خوشرویی
دستش را بالا گرفت:- تو رو خدا راحت باشید .
مستقیم به سراغ کیف آسو رفت و آن را نزدیکش روی تخت گذاشت.
چند بار زنگ خورد؟ اصلا حواسم نبود که بذارم دم دستتون.
آسو با لبخندی تصنعی دست در کیف برد و گوشی را بیرون کشید. با دیدن شماره که برای دومین بار تماسش قطع شده بود،
ابروهایش بالا پرید. مهلتی برای فکر به صاحب شماره نیافت، زیرا گوشی برای سومین بار شروع به زنگ خوردن کرد. با دیدن
شمارهی قبلی، پاسخ داد..
قیمت51000



















