
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
من آمینِ هجده ساله دختری بودم که سالیانِ سال پدر و مادرم آرزویِ داشتنش را داشتند اما بعد از عیبی که گریبانگیرم شد و بعد از دو فرزند دخترِ دیگری که خدا نصیبِ خانهمان کرد دیگر آرزو نبودم! نودم همان اجابتی که پدر و مادرم عمری بر زبان آورده و خواستنم از خدا را به هفت آسمان فریاد زدند… من الکن بودم و مایهیِ سرشکستگی خانوادهام…من معیوب بودم به اندازهی حرف نزدنم.
یکی از همان زنها بود که با همان لحنِ بشاشش گفت:بچرخ دختر. یه چرخ بزن قد و بالاتو خوب ببینیم خب!
ناتوان بودم از اعتراضی که به زبانم نمی آمد و آوایی که نداشتم برای ادایِ آن.
اعتراضاتِ روزهایِ گذشته ام به در بسته خورده بودند وقتی حتی با زبان اشاره هم نمیتوانستم آنطور که باید منظورم را برسانم آن هم
بعد از گذشتِ سالیانی که با این عیب بزرگ شده بودم.
در کوبیدن هایم، فریادهای بی صدایم، اعتصابِ غذایم، هیچ کدام از این کارها نتوانست اعتراضم را به جایی برساند.
حتی زمانی که به پای دایی و عمه افتاده بودم برای بزرگتری کردن باز هم راه به جایی نبرده بودم..آخرین اعتراضم شده بود طنابِ داری که برای خودم در انباری درست کرده و حتی تا پایِ آویختنش هم رفتم اما درست لحظه ی آخر
پدرم از راه رسید و…
با همان حالِ حیران و مبهوتش، من را پایین کشیده بود و بعد آن وقت
بود که روی سر خودش ضربه ای زده و بعد خودش به سر من…
نالیده بود ترسان و وحشت زده:
میخواستی منو انگشت نما کنی دختر؟
چرخی نزدم. سرم را به زحمت بالا گرفتم و با همان صورتِ خیسِ از اشک به عمه که با ناراحتی و غم به من خیره شده بود نگاه انداختم.
نگاهِ غم زده ام را دید و در صورتم مکث کرد. انگاری در حال خودش نبود. بعد از مادرم او بود که تر و خشکم میکرد. مثل تمام
فرزندان خودش.
برعکسِ خانواده ی ما، خانواده ی پدری پسرزا بودند و خانواده ی مادری ام به تناسبِ پسرها، دختر هم داشتند.
عمه خودش تک دخترِ خانواده ی پدری ام بود آن هم بعد از پنج پسر.
تمام عموها و حتی خود عمه بعد از ازدواج فرزندشان پسر بود و تنها پدر من بود که خدا بعد از سالها سه دختر نصیبش کرد.
با بدنیا آمدنم بقول عمه کلبه ی احزانِ پدر و مادرم را گلستان کردم اما بعد از مریضیِ سختی که گرفتم، بعد از آن تب و تشنج، بعد از آن
روزها و شبهایِ سخت من الکن شدم و دوا و درمانها بی فایده بود..من از سه سالگی به بعد دیگر آوایی نداشتم…
شده بودم تیری از غیب و بلایی خانمان سوز در چشمانِ پدر و مادرم…
بعد از من خدا دو دختر دیگر به آنها داد اما دیگر شادمان نبودند…..
من شده بودم مایه ی عذاب و هر جا که بودم انگشتنمایِ خانواده ام میشدم و حرف و حدیثهایی که سر به فلک میکشید…
قیمت83000



















