در ادامه جلد اول رمان پلیسی و عاشقانه عشق لایتناهی خواهید دید
داستان به کجا خواهد رسید گاهی وقت ها باید گریخت از تمامی
اتفاقات اطراف از دست سرنوشت و بازی های وقت و بی وقتش و
به گوشه ای از این جهان پناه برد گوشه ای که دست هیچ احدی
به ان نرسد گاهی وقت ها باید فرار کرد برای بقا، برای تجدید قوا
برای این که بتوانی برای مدتی زنده بمانی و برای انتقام تجدید
قوا کنی گاهی اوقات باید گریزی به گذشته و تمام اتفاقاتش زد،
بعضی وقت ها گریز به معنای شکست نیست بلکه زمینهای است…
برای پیروزی های بزرگ تر…
قسمتی از متن رمان
ماموریت بار دیگر با شکست رو به رو شده بود اما اینبار به چه قیمتی
دیگر نتوانست بر روی پاهایش به ایستد بر روی زمین افتاد
تمام صورتش غرق در اشک شده بود دیگر هیچ چیز را نمیشنید
تمامی صداهای اطاف برایش گنگ و نامعلوم بود
حالش بد بود خراب بود خراب تر از هروقتی
سرش را در میان هر دو دستش گرفت
شانه هایش از شدت بغض میلرزید
امیر هوشنگ خود را سراسیمه به امیر رساند
دست بر زیر بازوانش انداخت و او را بر روی مبل نشاند
گوشی را با عجله از روی زمین برداشت
و بر کنار گوشش قرار داد
ستاره:الو الو