
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
امیرحافظ پسری که مجبور میشه با بیوهی برادرش ازدواج کنه در حالیکه خودش کس دیگهای رو دوست داره و با رابطهی پنهانی که با سلما داشته اونو باردار کرده و این موضوع زمانی پیش میاد که امیرحافظ با زنداداش بیوهش ازدواج میکنه و وقتی میفهمه سلما حاملهست بهش اجازه نمیده بچهشو سقط کنه و…
دستم رو کشید و با صدای بلند و خراشیده ای گفت :
– سلما تکون بخوری میزنمت ، وایسا بی پدر ، وایسا ببینم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم.
با اون یکی دستم زدم روی مچ دستش و با گریه گفتم :
– بی پدر تویی که اینجوری به تاراجم بردی، مگه میخوای چه غلطی بکنی هان؟
آبرومو میبری بعدم بی سرو صدا سقطش میکنین.
مچ دستمو گرفت و با چشمهای درشت شده تو چشم هام زل زد و گفت :
– بهت گفتم امشب با بابام حرف میزنم..مچ دستمو سفت گرفته بود، گوشیشو از تو جیبش در آورد و شماره ای گرفت و
گوشی رو کنار گوشش گذاشت اما نگاهش ثابت شده تو صورت من بود.
آروم گفت :
-گریه نکن درستش میکنم.
– داری به کی زنگ میزنی ؟
به ماهان.
توی صورتم زدم.
– هییییی، میخوای آبرومو ببری پیشش ؟
– هر چی باشه اون بهتر میدونه باید چیکار کنیم، ازش میخوام بیاد با بابا حرف بزنه …
الو ماهان کجایی ؟
دستشو مقابلم گرفت که یعنی صبر کن و بذار حواسم به مکالمه م باشه، دستمو با
عصبانیت از تو دستش بیرون کشیدم
ولم کن امیرحافظ ،ولم کن لعنتی آبرومو نبر.
داغ کردم، ماهان بفهمه من حامله م آبروم میره، خاک بر سرم.
گوشی رو پایین آورد،دستمو رها کردو جلوی دهانه ی گوشی گرفت و آروم گفت
-بهتره بفهمی تنها کسی که توی این شرایط میتونه کمکمون کنه ماهانه.
با گریه ای که تموم پهنای صورتم رو شستشو میداد بغض آلود گفتم :
– من به کمک کسی نیاز ندارم تو داری بدترش میکنی…
همین که خواستم قدمی بردارم دوباره مچ دستمو گرفت و تشرزنان و تاکیدی گفت :
– صبر کن گفتم سلما.
گوشی رو دوباره کنار گوشش گذاشت و گفت :
– ماهان …آره سلما باهامه … ببین چی میگم پسر واسه منو سلما یه مشکلی پیش
اومده، حامله ست، دیوونه شده میخواد بره سقطش کنه، نپرس ماهان ، نپرس ،
حاجی زده به سرش ، شب بیا یه جوری باهاش حرف بزن … چی ؟ اگه بفهمه
سلما حامله ست که منو میذاره تو چرخ گوشت چرخم میکنه … میتونی طرفم
باشی یا نه ؟ موضوعُ بهت میگم باید اول حضوری ببینمت…
قیمت77000



















