
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
آیه تمام عمرش قربانی بیمهری بود؛ تا اینکه یزدان از راه رسید و بهش قول داد طعم عشق رو بچشه…اما آیه نمیدونست پشت اون لبخندهای فریبنده، رازی پنهونه که قراره تمام زندگیش رو زیر و رو کنه!شاید بزرگترین اشتباه آیه این بود که به کسی دل بست که نباید..اما یزدان واقعاً کیه؟!و از آیه چی میخواد؟
پوزخند میزنم…من از رفتن به امن ترین جای دنیا می ترسم درست از دوساعت پیش که زیورجان زنگ زدوپشت تلفن نفرینم کرد.
به من گفته بود:بی چشم و رو…
نه!
گفته بود:مثل گربه بی چشم رویی…گفت ابرو برامون نذاشتی… به من گفته بود مایه خجالت… چند باری هم میون بغض و آهش خاک
برسری حواله ی خودش و من کرده بود. خودش هم میدانست خیلی وقت است من خاک برسر شدم.
اینکه این خاک هارا بامن شریک میشد برای همین دانستن است.
بغضم روپس میزنم،حرف های زیور جان به اندازه ی کافی زهرناک
بود وروحم رو زخمی میکردپس لازم نبودخودم هم به جون روح بی نوایم بی افتم.
مرض دارم …مرض دارم که روی حرفهای زیورتمرکز میکنم تا بایاد آوری حس بدم،ترس را دورکنم امابیشترازهمه جمله ای که گفته
بود “یکی دو روز این طرفا پیدات نشه تا اب ها از اسیاب بیفته”… فکر میکنم ودرعین حال به اون اهمیت نمیدم،آسیاب من را خیلی
وقت پیش سیل ویران کرده بودوحالا حالا اب از ان نمی افتاد…
پوزخند دیگری میزنم که بیشتراز بغض بود،من چرا جز این خانه هیچ جایی نداشتم؟
لب هام از خنده ی بغض داری میلرزه وچشمام می سوزه…
کلید را توی قفل انداختم ودرب بزرگ واهنی حیاط را باز میکنم.این خانه تنها مقصد من بود،شبیه آدم های بی هویت…مسخره است نه؟!
نکه هویت نداشته باشم…
قیمت72000



















