
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
تنهایی ماهتینار روایتگر زندگی یک خانواده پرچالشوحاشیهس که بیشتر داستانو ما از دید مهرجو میخونیم؛ شخصیت مرد داستان که وکیل دادگستریه و سرش تا حدودی برای دردسر درد میکنه.تو این داستان با مهرجو همراه میشیم تا آشنا بشیم با چالشهای خانوادگیش، با گذشتهای که اتفاق افتاده و پیامدهاش تا زمان حال و آینده امتداد داره. گهگاهی هم گذری میزنیم به پروندهها و شغلش و درنهایت زندگی شخصیش..
مهرجو دستگیره ی در را چسبیده، به طرف برادرش چرخیده و منتظر بود او ادامه دهد. جویا قفل گوشی اش را باز کرد و حین چک کردن پیامهایش گفت: به زن بدبخت میگه خودت نتونستی زن پسر همسایه شی، دخترتو دادی به پسر همسایه؟مهرجو با لبخند و به تأسف سر جنباند و وارد دستشویی شد. هنوز در را نبسته بود که صدای باز شدن در واحد و آواز خواندن زیر لبی مهرداد را شنید. سر مهرداد چنان گرم بود که بی تعادل قدم برمیداشت و مشخص بود بعد از تمام شدن جشن عروسی هم همچنان به نوشیدن ادامه داده است. جویا سرجایش نشست و خیره ی پدرش شد. مهرداد دستی به جیب هایش کشید، بعد نگاه دور سالن چرخاند و خیره ی جویا پرسید: کو؟
و وقتی جویا بی جواب ماتش ماند، او چرخید و نگاهی به اطراف انداخت. نیست…جویا برخاست. چی؟ مهرداد به سمت کاناپه رفت، تنه روی آن انداخت و درازکش شد. ریموت ماشینم…اون چیه تو دستت پس؟ مهرداد ریموت را بالا گرفت، نگاهی به آن انداخت و زیر خنده زد. حالا مهرجو از دستشویی بیرون آمده بود و به پدرش که بی ملاحظه و بی توجه به نیمه شب بودن، بلند بلند می خندید نگاه می کرد. نصف شبه. تذکرش خنده ی مهرداد را قطع کرد. برگشت و با لبخند به پسر بزرگش چشم دوخت. نیست…مهرجو حین خشک کردن دستانش راه افتاد و روی مبل روبهرویی کاناپه نشست. کی؟ چی درواقع. ریموت ماشینو میگه. صدای جویا از آشپزخانه می آمد. مهرجو به ریموت سفیدی که مهرداد جلو چشمش تاب میداد چشم دوخت و پدرش حرف جویا را تصحیح کرد: منیرخانوم.
عطر قهوه بلند شده بود. مهرجو نفس عمیقی کشید و پشت گوشش را خاراند. منم جاش بودم، الان این جا نبودم. همین خود تو، تو و اون جویای… جویای…جویا ی… جویا واژه را به او رساند: ورپریده. مهرجو سر چرخاند و با لبخند به برادرش نگاه کرد. مهرداد ادامه داد: پفیوز ! تو و اون… این جویای پفیوز وزه پرروش کردین که…لطفاً درمورد مامان درست صحبت کن، مهردادخان. مهرجو تذکر داد و وقتی مهرداد دوباره با صدای بلند خندید، اخم کرد و دوباره تذکر داد: هیس! خوابن ملت، بابا! یس. خوابن. ببین، من خیلی فکر کردم… ِکی؟ داشتم می اومدم…با این سر داغ فکرم مگه میتونستی بکنی؟ فکرای داغ داغم کردم…آره. اتفاقاً مهرداد گفت و دوباره خندید، بعد نشست و ریموت را روی میز انداخت.
قیمت72000



















