
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،معمایی،خونبسی
با فرار عاشقانه سلیم و حریر بین دو طایفه گله داری و بهشتی درگیریهای شدیدی پیش میآید که برا ختم قائله خورشید، خونبس حارس میشود برای پایان دادن به درگیری دراصل خورشید با اصرار خودش به عقد «حارس» «پسر ادریس گلهداری» درمیآید. حارس مردی مرموز، مقتدر و به ظاهر سرد است که جان خورشید را چندین بار نجات داده است و با فراز و نشیب رابطه این دو و کشف رازها و اتفاقاتی در گذشته زندگی آنها دستخوش تغییرات شدیدی میشود.
قسمتی از رمان
«دخترِ دشمنم بشه عروسم؟! چی داری بهم میبافی سردار؟!
چشمانم را آنقدر تیز کردم که شاید ازشان فقط یک خط باریک باقی بماند و با دقت به صورت سرخ ابراهیمخان و سردار زل زدم تا بهتر عکسالعملشان را ببینم.
دروغ چرا، شاید هم برای لذت وافر از دیدن این جلز و ولزشان بود.
سردار با فریاد ابراهیمخان، دست از قدم رو رفتن و طی کردن طول سالن برداشت و با عتاب به عقب چرخید.
ـ همینه که شده خانبابا! شاه پسرت دختره رو دزدیده و فرار کردن!»
لعنت بهت سلیم!
فرسادش بلند شد و تسبیح یاقوت کبود میان انگشتانش از کوبیده شدن به روس دسته چوبی مبل،همچون دانه های سرخ خون هر کدام نفیر کشان به سمتی افتادند..
از حرکت و خشمش لرزیدم و شاید هم شوکه شدم..اما هیچ نترسیدم نباید میترسیدم خب!نباید!
نگاهم را با تعلل از تنها دانه ی مانده به نخ میان مشتش بالا آوردم و به صورت ارغوانی اش سنجاق کردم..دیدن این عجز و ناله اش برایم تازگی داشت…این مرد هیچوقت از هیچ کس و هیچ چیزی حساب نمیبرد و هراس نداشت و دیدن این حالش یک رویداد تاریخی برایم بود.و دوست داشتم بیشتر و بیشتر این تئاتر مفت و مجانی را به تماشا بنشینم…
قیمت81000



















