
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
این داستان با تمام داستان های زندگی فرق داره. داستان یه دختره، دختری که دنیا باهاش بد تا کرد. دختری که غم داشت؛ ولی زندگی بهش ثابت کرد این نیز بگذرد. دختری که مقاوم بود در برابر شلاق های عموش؛ ولی نامقاوم دربرابر بیرحمی های دنیا. دختری که کبودی های رو دستش ظلمی که بهش میشد رو نشون میداد؛ اما پای همش موند به خاطر وصیت باباش. دختری که تحقیر میشد به خاطر بزرگ نشدن زیر دست پدر و مادر اما همشو به جون خرید، دختری که به پول فروخته شد. آره زندگی این دختر با زندگی همه فرق داره؛ ولی سرنوشت چه چیزی رو براش رقم میزنه…
خدایا دنیاییست که خودت خلق کرده ای گریه چرا؟
شاید هم در اشتباهم…خدا گریه نمیکند…آخر مگر او غمی دارد؟
این من هستم که از غم لبریزم…
خدایا…به کدام جرم به من گفتند دیوانه…
به جرم ندیدن خوشبختی در پول؟…پول پول پول
ارزانی خودتان…همه اش برای شما…اما چرا؟چرا دیوانه باشم در حالی که نیستم؟
چرا باید این ننگ را تحمل کنم؟
چرا…خدایا چرا؟جواب مرا بده…
دیگر تحمل نداشتم…روی زمین خیس نشستم و زار زدم تا بلکه درونم خالی از غصه شود…
مادر…پدر…ای کاش قبل از رفتن میدانستید که مرا به دست کدام دیوانه میسپارید…
دیوانه ای که خود دیوانه است اما به من این ننگ را میزند…
میبارم…با یاد آوری خاطرات تلخ گذشته بی محابا گریه میکنم…
گریه ام آرام تر شده…
مادرم را به یاد آوردم…چه کودکی شیرینی…ای کاش همیشه کودك می ماندم…
لبخندی محو صورتم را میپوشاند…گاهی آدم ها با یادآوری گذشته ی تلخشان میخندند و با یادآوری گذشته ی شیرینشان میگریند…
گرییستم…به تمام خوشبختی های گذشته ی خودم غبطه خوردم…
تمام خوشبختی که در کنار مادر و پدرم داشتم…
به زندگی پوزخندی زدم…از جا برخاستم و زیر باران به راهم ادامه دادم..
به سمت کلبه ای که یادگار پدر و مادرم بود…
دیگر گریه نمیکردم…باران بی وقفه میبارید…و من همان باران بودم…
اه بحث کردن با شبنم فایده نداشت
من-بسه شبنم آخه نمیشه که
شبنم-د آخه ببین چه کارت کرده اون عوضی نگاه کن کبود کرده
من-شبنم عزیز دلم میگی من چه کار کنم؟
شبنم-ینی تا آخر عمرت میخوای زیر دست اینا جون بدی؟میخوای تا آخر عمرت ننگ دیوونگی رو به جون
بخری؟آخه به چه قیمتی…



















