
دانلود رمان سیمگون pdf از سارا.ص نسخه کامل بدون سانسور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،اجتماعی،رئال
برفین دختریه که توبچگی توسط یکی ازاعضای خانوادش آزار ج*نسی میبینه….این موضوع همه ی آینده ی اون رو تحت تاثیر قرار میده….برفین هرچی بزرگتر میشه بیشتر خودشو از اون ادم دور میکنه ولی اون به همین راحتی بیخیال برفین نمیشه…..درهمین حین برفین با یه باشگاهه غیر قانونی آشنا میشه….جایی که همه چی بنظر نرمال میرسه….اما اونجا با کسی آشنا میشه که دیدشو نسبت به همه چیز عوض میکنه….کسی که همه ی خط قرمزهای برفین رو دور میزنه…حتی اونم یه آدم باتمایلات نرمال نیست امااینبار برفین باخواست خودش اونو انتخاب میکنه..!
قسمتی از رمان
دستشو روی انگشتای پام کشید وتامچ پام ادامه داد لاک قرمز رنگ روی ناخونام پوست سفیدمو بیشتر نشون میداد حس بدی داشتم میخواستم از اتاق برم بیرون پیش بقیه….ولی نمیذاشت…..پاهامو کشید سمت خودش لیزخوردم روی تخت….پلک زدم و از خواب پریدم دوباره این خواب لعنتی رو دیدم…نگاهم به ساعت افتاد ساعت چهار صبح بود…
فرقی نمیکرد ساعت چند باشه وقتی خواب اون عوضیو میدیدم هرساعتی که بود باید میرفتم حمام….حتی توی خوابم حس میکردم کثیف شدم…..بدنم هنوز بی حال بود ولی دیگه خوابم پریده بود….از توآینه به خودم نگاه کردم،هرچند که توتاریکی چیز زیادی مشخص نبود…
من فرزند دوم یه خانواده چهارنفره هستم….بیست سالمه دیپلم گرفتم و دانشگاه نرفتم.یه برادر بزرگتر دارم که ازدواج کرده و کرمانشاه زندگی میکنه..وقتی بدنیااومدم بخاطر پوست سفیدم اسممو برفین گذاشتن به معنی مثل برف….بعد از بدنیااومدن من مامانم دیگه نتونست باردار شه اما چون همیشه عاشق شلوغی و خانواده ی شلوغ بوده از همون بچگی خونه ی ما همیشه شلوغ بود یه خونه حیاط دار که به پدرم ارث رسیده بود…خونه ای که همیشه پراز مهمون بود خالها و دایی هام همیشه اینجا بودن…و کی دیگه تواین شلوغی حواسش به یه دختر بچه بود؟!
حولمو برداشتم وارد حمام شدم یه دوش گرفتم تمام تنمو چندبار شستم انگار حتی توخوابم رد اون کثافت روی تنم میموندوقتی اومدم بیرون دیگه انرژی نداشتم..دوباره برگشتم تواتاق دروقفل کردم و خوابیدم صبح با سروصدایی که از بیرون میومد بیدار شدم..قطعا دوباره مهمون داشتیم..جورابای مشکی و زشتم و بایه شلوار بلند تا پشت پام پوشیدم چون دلم نمیخواست نگاهه هیچکس به پاهام بیفته وسایلمو ریختم تو کوله پشتیمو از اتاق رفتم بیرون به محض باز شدن در باخاله روبرو شدم و سلام کردم..
-…سلام خاله کجا میری این وقت صبح؟+…کاردارم خاله
همینو گفتم و از کنارش ردشدم رفتم پایین..خیلی دلم میخواست بگم فقط بخاطر حضور شمااینجاهست که الان دارم میرم بیرون..خداخدا میکردم اون عوضیونبینم اماهمین که وارد اشپزخونه شدم باهاش روبرو شدم زبونم نمیچرخید سلام کنم
حالم ازش بهم میخورد…کسی که یه عمره به اسم شوهرخاله تواین خونه میره و میاد چه بلایی سر روح و روان من آورده….
بدون اینکه حرفی بزنم برگشتم عقب و بدون صبحانه زدم بیرون با پام ضربه کوتاهی به سنگی که جلوم بود زدم و بی هدف به راهم ادامه دادم..
قیمت63000



















