
دانلود رمان آخرین غروب پاییز pdf از لیلی سلطانی نسخه کامل بدون سانسور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،ازدواج اجباری،معمایی
باران دختری ۲۶ساله که بهخاطر اختلافات عمیقی که با خانوادهش داره بهاجبار از اونها جدا میشه و برای کار، ساکن شهر دیگهای میشه.اولین اشتباه باران توی ۱۶سالگی باردارشدن نامشروع از …
قسمتی از رمان
سرآغاز..
صدای عربده ارسلان چهارستون تنمو لرزوند، زانوهامو بیشتر توی بغلم جمع کردم.بین دیوار و تختم که فضای کوچیکی بود، روی زمین خودمو عقب کشیدم و اون بین جا دادم. لرزش بی امان دستها و بدنمو نمی تونستم کنترل کنم.آخ خدا لعنتت کنه آرش…تو به من قول داده بودی. سرمو به دیوار پشت سرم تکیه دادم و چندبار کوبیدم… صدای نالهی ریز و آرومم از بین لبام خارج شد:-آخ خدا منو بکش راحتم کن.
در اتاق طوری با شدت باز شد و به دیوار خورد که در کسری از ثانیه باز داشت بسته می شد اما کف دستای بزرگ و مردونهاش روی در قرا گرفت و مانع شد.نفسم رفت…نفس نمی کشیدم، انگار توی خلاء بودم و دیگه اکسیژنی نبود و تمنایی هم برای نفس کشیدن نداشتم…چشمام خیره به همون دستای بزرگ روی در مونده بود و یک سانت هم جابهجا نمی شد. صدای گریهها و جیغهای بلند مامان هم نمی تونست منو از اون حالت رها کنه:-ارسلان…نکن….خدایا منو بکش…چیکارش داری….نکن خواهرته….خدایا جون منو بگیر نبینم این روزا رو….ای وای….
صدای فریاد بلند ارسلان باعث شد پلک بزنم و نفسم با شدت از سینهام رها بشه:-خونشو می ریزم…به ولای علی امشب خون این دختر نمک به حرومو می ریزم مامان…
وارد اتاق شد و اینبار جای نفسم؛ قلبم ایستاد. در اتاقو به هم کوبید و با کلیدی که همیشه پشت در اتاقم بود قفلش کرد. به سمتم برگشت همونجا نزدیک در ایستاد و با چشمای به خون نشسته نگام کرد.پوست سفید صورتش به کبودی می رفت، روی پیشونیش دونههای درشت عرق ردیف به ردیف نمایان بود و نفسهای سنگین و خشمگینش شبیه خرناس خرسی آمادهی حمله از بینی و دهنش خارج می شد.لرزش بدنم حالا به فکم منتقل شده بود و دندونام با صدای بلندی روی هم می لغزید و صدا می داد. صدای بم و آروم و لرزونش از خشم بلند شد:-بیشرف…
قیمت52000



















