
دانلود رمان ازدواج به سبک رابین هود pdf از ناشناس
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: طنز،عاشقانه
خلاصه رمان ازدواج به سبک رابین هود
هامین ظاهرا درمان شده! اما هنوز برای ارتباط گرفتن با جنس مخالف و ازدواج و بچهدار شدن، اطمینانی به خودش نداره! مادرش مُجلّلخانوم، برنامه میچینه که با کمک مالی، دخترانی رو به عقد موقت پسرش دربیاره تا خیالش از مردونگی شازدهش، راحت بشه؛ بلکه بتونه راه رو برای خواستگاری از دختران نشون کردهاش، باز کنه!اما باید دید روزگار برای آقاهامین چه خوابی دیده و در مواجه با دختران عقد موقتش، عقربهی تقدیرش به چه سمتی میچرخه…
قسمتی از متن رمان
جانان هم لبخند کمرنگی به لب هاش نشست و گفت: – از کار که خسته نیستم، بیشتر این راه و رفتوآمد، آدمو خسته میکنه. – الان برات چای تازه دم با شکلات های خوشگلم میارم تا خستگیت در بره! این بار لبخند پر رنگتری روی صورت جانان نشست. میدونست مهوا چه تعصبی روی شکلات هایی که هامین براش خریده، داره. یهو یاد تماس خواهرش افتاد و گفت: – تو مترو که بودم جوانه زنگ زد. میگفت امتحان ها که این هفته تموم میشه رو میخواند دو روز آخر هفته بیاند تهران. مهوا با چشم های درشت شده گفت: – وای، حالا چی کار کنم؟ به هامین چی بگم؟ – منم اول از همه اینو از خودم پرسیدم که برنامه ی تو رو چی کار کنم؟! اما چیزی به فکرم نرسید جز اینکه التماس دعامون رو مستقیم به خودش بگیم و برنامه ی آخر هفتهت رو تغییر بدیم. مهوا، نفساشو فوت کرد و گفت: – تغییر دیگه چیه؟! من که طول هفته مدرسه دارم و خودشم دانشگاه داره.
باید عذرمون رو بگیم و اونم بیخیال این هفته بشه! دیگه به مامانش نگفت شازده برای این آخر هفته اش چه برنامه ی توپی داشته و الان چه ضدحالی میخوره! حتی به ذهنش رسید شیطنت کنه و بهش بگه که عروس واقعی مامانت به تهرون میاد و میتونه با اون قرار آشنایی بذاره! از این فکر به خنده افتاد و جانان با گیجی گفت: – وا… به چی میخندی؟ مهوا دستی به بالا تکون داد و گفت: – هیچی، پس خاله اینا برنامه چیدند که آخر هفته رو سر ما خراب بشند، بله؟ جانان چشمی چرخوند و گفت: – خب ما که نمیتونیم بریم، اونا هم که نیاند دیگه کل ارتباط فامیلیمون از بین میره. – مامان گفته باشم، من شکلاتامو قایم میکنم. حتی پیراهن قشنگمو ته کمد شما میذارم که دیده نشه! نمیذارم مثل گیرههای مویی که برام گرفته بودی، ریحانه باز دودر بازی دربیاره. جانان سری از تاسف تکون داد و گفت: – آخه اون پیراهن تو تن ریحانه میره که بخواد ورش داره؟!



















