
دانلود رمان در آغوشت پناهم بده pdf از سارا فرد
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه رمان در آغوشت پناهم بده
نگاهش روی قرمزی رژ لبم که نشست لبخند زد: نگفتم بی رحم باش، گفتم بی پروا باش…
نگفتم که کمر به قتل من ببند.. گفتم یکم طناز باش…
قسمتی از رمان
نگاهش به غم نشست: – حرف بزنیم؟ روی صندلی جا به شده و به طرفش به پهلو می چرخم:
– برای امروز کافیه. ظرفیتم تکمیله به نیم رخش خیره می مانم. به برق چشمانی که روزی گمان می کردم از صداقت است.
به لب هایی که با بوسه دوستت دارم را هزاران بار یادآور شده و به پیشانی که عشق و محبت به پیشانی ام مُهر کرده بود.
– نبُر، ندوز، نباف… بزار توضیح بدم بعد. اینجوری که نگام می کنی آرزوی مرگ می کنم.
زیر پای دلم را خالی می کند آرزوی مرگش… – مگه چطوری نگات می کنم؟ مطمئن گفت: – تلخندی زده و پلک می بندم:
– چشمام سنگینه. سرم تیر میکشه. خواب دوای دردم نبود قطعا. اما چشمان خمارم انتظارش را می کشید.
این آرامشی که بر وجودم غالب گشته حتی برای خودم هم عجیب است.
سکون و سکوتی که وجودم را در مشتگرفته یزدان را نگرانِ حالم کرده: – بخواب یکم. ریتمِ ملایمی که طول موج کوتاه و بلندی داشت
به روی پوست دستم اولین حسی است که مرا از دنیای خواب بیرون می کشد.
بوی نم و رطوبت مشامم را پر می کند. و صدای نم نم بارانی که پس زمینه ی ملودی غمگینی است
که در ماشین در حال پخش است گوشم را تیز کرده و غمم را یادآور می شود… با اصرار، بغض پا گرفته ام را مجددا فرو می خورم.
وقتی موقعیتم را در می یابمکه همچنان در همان حالت قبلی، رو به سوی یزدان به پشتی صاف شده ی صندلی تکیه داده و
به پهلو پایم را داخل شکمم جمع کرده ام . در حالی که یک دستم بالش زیر سرم شده است خواب افتاده بودم.
محاسبه ی زمان از دستم خارج شده است. بی آنکه یزدان را متوجه بیدار شدنم کرده باشم نگاهم را به نیم رخ رنگ پریده اش می دوزم.
صندلی اش را با من هم سطح کرده و با ساعد نیمه بالایی چهره اش را پوشانده است.
با دست دیگرش هم دستِ کشیده شده ی مرا روی سینه اش نشانده و نوازش می داد.
نگاهم که به رطوبت کنار شقیقه اش می افتد. دستم بی اراده ی من از زیر سرم بیرون آمده و
انگشت اشاره ام نرم و سرانگشتی پوستش را لمس می کند. سر که می چرخاند دنیا روی سرم آوار می شود.
تا به حالا اینقدر رنگ چشمانش، تیره به نظرم نیامده بود. سایه ی غم و رطوبتی که پای مژه هایش نشسته دلم دردِ زخمش را از یاد برد.
قیمت47000
نگاهش روی قرمزی رژ لبم که نشست لبخند زد: نگفتم بی رحم باش، گفتم بی پروا باش...
نگفتم که کمر به قتل من ببند.. گفتم یکم طناز باش...



















