
دانلود رمان سردسیر pdf از مهسا زهیری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،اجتماعی،معمایی
خلاصه رمان سردسیر
سالها از مرگ پروفسور انتظام، یکی از سرشناسترین استادان فیزیک کشور، گذشته است.
میراث او حالا در دست پسر و نوههایش ادامه پیدا کرده و در ظاهر، همهچیز محکم و درخشان بهنظر میرسد.
اما پشت این ظاهر آرام، تناقضها و اختلافهایی وجود دارد که داستان را شکل میدهند.
حریر برای اولین بار تصمیم میگیرد کسی را وارد زندگیاش کند که میداند خانوادهاش او را نمیپذیرند.
همین تصمیم ساده، همه چیز را تغییر میدهد و او را به مسیری میکشاند که پر از غافلگیری و دشواری است.
مسیری که هرچه شخصیتها برای رهایی تلاش میکنند، بیشتر در آن گرفتار میشوند و
تنها با تکیه بر یکدیگر میتوانند امیدی به نجات داشته باشند.
قسمتی از رمان
رد بی اهمیت به حرف پوریا عقب میرفت. هیچکس از جاش تکون نمیخورد
نه حتی کسرا که توی شوک رفته بود. مرد داد زد: ماشین رو میبرم. توی این
بلبشو فقط همین دزدی رو کم داشتم تا کسرا خیال کنه من هم با مرد همدستم و
اونی که براش دزدی کرده بودم، بالاخره پیداش شده و تمام حرف هام در مورد
قلب و مادرم دروغ بوده. ناله ای کردم و فشار دست مرد بیشتر شد. پوریا هنوز جلو می اومد.
دوباره گفت: ولش کن، ماشین رو ببر! مرد پوزخند زد و من رو سمت در شاگرد چرخوند.
دستور داد: بازش کن. ریموت همراه ماشین بود و مرد بهترین فرصت رو برای دزدیدن انتخاب کرده بود.
نگهبان ها با سلاح توی دست جلوی مسیر ماشین رو گرفته بودند.
مرد دوم همراه هارون به طرف دیگهی ماشین رسیده بود. مرد پشت من، سلاح رو روی گوشم فشار داد.
صورتم جمع شد. در رو باز کردم. حتی نمیتونستم گردنم رو تکون بدم و چهره و حال بقیه رو ببینم.
به داخل هلم داد و گفت: برو پشت فرمون! از بین دو صندلی رد شدم و وقتی پشت فرمون رسیدم
خودش کنارم نشسته بود و سلاحش دوباره روی سرم بود. از شیشه ی جلو به بیرون خیره شدم.
یه نگهبان جلوی کسرا ایستاده بود و پارمیدا به بازوی پیام چسبیده بود.
مدل ها پشت ماشین ها پنهان شده بودند. مردم روی سنگهای کف نشسته بودند و
کسی چیزی نمیگفت. پوریا هنوز جلوی ماشین بود. با دست هایی که به کاپوت تکیه داشت
به من نگاه میکرد که تحمل نگاهش رو نداشتم. هارون که از سلاح روی سرش ترسیده بود، داد زد:
بذارید ببرند. پوریا حرف خودش رو تکرار کرد: دختر رو ول کنید، ماشین رو ببرید.
اگر یکی از مردها برای دور کردنش، سمتش شلیک میکرد، چی؟ نفس هام تندتر شد و ضربانم بالاتر رفت.
مرد بغل، کنار گوشم بلند گفت: روشن کن، راه بیفت! میدونستم به باز کردن در و فرار نمیکشه و شلیک میکنه.
قیمت46000



















