
دانلود رمان سروان مدبر pdf از سارا میری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،پلیسی
خلاصه رمان سروان مدبر
این داستان روایتگر تقابل سروان ویهان مدبر با باند فروش و توزیع مواد مخدر در تهران بزرگ است. در این بین سروان مدبر با خلاء های بزرگی در گذشته و زندگی حالِ خودش مواجه میشود که شدیدا در روند پرونده تاثیر گذار است. او زنی را شبیه به معشوقه از دست داده خود در میان این پرونده مییابد که کلید رسیدن او به تمام موفقیت هایش است…
قسمتی از من رمان
لبخند کجی زدم و از جام بلند شدم و دکمه کتم رو بستم و سر ی تکون دادم با دیدنم سمتم قدم تند کرد. همه می پرسن حالش رو ازم نمیدونن بعدش چی به حال این دل تنهای دیوونه اومده… رفت مثل پروانه بودم بال پروازش پر زد و رفت آسون حرفام تو دلم جاموند… من زیر بارونم هرشب جا ی دوتامون…با هر قدمش انگار مهتابم نزد یک تر میشد داستان اومدنش داشت شبیه فیلم برداری فیلم های ترسناک میشد، شخصیت به دوربین نزد یک و نزدیک تر میشد و در نهایت با صدای مهیبی محو میشد و تو رو توی خماریش می ذاشت، پوزخند صدا داری زدم و نگاهم رو از پاشنه کفش های مشکی رنگش بالا کشیدم تا شال سفید رنگش… چه غمگینه شهر دلم…دوباره میشه تنگ توی ترافیک شهر…بی اون کجا میشه رفت.
با هر قدمی که بر می داشت قلب بی جنبه من می خواست قفسه سینه ام رو بشکافه و توی دستا ی اون آروم بگیره، داشتم سعی میکردم بالا و پایین شدن محسوس قفسه سینم رو کنترل کنم برای همین نفس عمیقی کشیدم و لبخند روی لبم رو محکم تر کردم و به محض رسیدنش به میز آب دهنم رو قورت دادم و جواب سلامش رو فقط با تکون دادن سر دادم چون لب از لب باز می کردم متوجه هیجانم می شد. موزیک که تموم شد نفسم رو با صدا بیرون هل دادم و یواش سرم رو زیر انداختم و خندیدم و سری تکون دادم و مهتاب رو مخاطب قرار دادم و گفتم: بعضی آهنگا اونقدر درد پشتشون هست که ناخودآگاه وجودت رو به آتیش میکشن! مهتاب بی حرف سرش رو تکون داد و خیلی سریع رفت سر اصل مطلب و پاکت سفیدی رو رو ی میز گذاشت و همینطور که دسته کیفش رو محکم چسبیده بود گفت: مهرو این پول رو برای من آورده حدودا بیست و یک میلیون تومنه.
جا خورده از این یک راست بودنش لبخندم رو جمع کردم و با انگشت اشاره پاکت رو سمت خودم کشیدم و یواش روش رو خوندم: این پول ها برای شما، شاید شما تعبیر زیباتری برای داستان این پول ها داشته باشی شاید شما نگاه زیباتری به این پول ها داشته باشی….سروان مدبر! نگاهم رو با تردید بهش دوختم و با کارد روی میز چسبش رو باز کردم و با دیدن مبلغ داخلش دوباره نگاهم رو باضرب بهش دوختم که شونه ای بالا انداخت و گفت: من نمیتونم این پول رو بپذیرم نمی تونم یک بار دیگه زندگیم رو روی این پولا بنا کنم و بشینم نابود شدنش رو تماشا کنم، گفتم شاید به کار شما بیاد، ببخشید این ساعت مزاحمتون شدم. از جاش بلند شد که سریع پاکت رو روی میز رها کردم و سد راهش شدم و گفتم: نه کجا؟ بشین یک چیزی بخور بعد برو. مردد نگاهش رو اطراف دوخت و قدمی جلو برداشت و گفت: نه برم بهتره مزاحم شما نمیشم. دوباره تنم رو مقابلش کشیدم و اشاره ای به میز زدم و گفتم: مراحمید بفرمایید.



















