
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
دوازده سال پیش مرا از خانه ام بیرون کشاندند اما هنوز دلم برای بن بست پرواز پر میزند. برای ان بن بست و خانه ای که با درخت صنوبر کنارش قد کشیدم. زیر همان درخت با او خاله بازی کردم. میان بازی بچگانه مان من مامان شدم و او بابا…حال پس از دوازده سال دوری، زمانی که از یک رابطه ی سمی بیرون امده ام سر و کله اش پیدا شده… همان پسرکی که همپای بازی های کودکانه ام بود حال قد کشیده، زیبا و برازنده تر شده.برازنده تر از اخرین باری که شانزده ساله بود و پیش از جداییمان در گوشم گفته بود:_ من همه ی گناها رو گردن گرفتم ولی نمیدونستم تهش میشه جداییمون…
وارد خانهمان میشد و نانی را که برای خودش و ما خریده بود، در سفرهمان میپیچید. اینطور برای ورود به خانهمان تعلل میکرد؟ لب گزیدم و از سر راه کنار رفتم. لحنم بیآنکه بخواهم، مستأصل بود. ـ خواهش میکنم، خونهی خودتونه. هومان با مکثی چمدانم را برداشت و زیر لب گفت: ـ پس اجازهست. از دو پله گذشت و چمدان را درست همانجا، مقابل در ورودی گذاشت. صدای چرخهای چمدان روی سنگ ورودی کوچک خانه، طنین سنگینی در دلم انداخت. دوباره به جای اولش، بیرون از خانه برگشت و دلم بیشتر گرفت. کاش داخل میآمد. فرشته نگاهش میان من و هومان در رفتوآمد بود؛ آنقدر سریع که حس میکردم ذهنش در حال کنار هم چیدن قطعات یک پازل نامرئی است. ـ الان نمیان داخل؟ میدانستم اشتباه فرشته کجاست. نیمنگاهی به او انداختم. ـ چمدون منه. سؤال و حیرت در نگاهش بیشتر شد، ولی هومان پیش از او.
رو به من پرسید: ـ حاج جواد مغازهان؟ ـ فکر کنم. چطور مگه؟ اگه کاری دارین، باهاشون زنگ بزنم بیان؟ سری تکان داد. ـ نه، چیز خاصی نیست. میرم پیششون. با پدرم چه کار داشت؟ نکند دربارهی ماجرای امروز چیزی به او میگفت… ـ لازم نیست بابا بدونن. فشارشون مساعد نیست و… حرفم را قطع کرد. ـ نترس، نگرانشون نمیکنم. هنوز در دلم آشوب بود. رو به فرشته ایستاد و با همان احترام همیشگی، لبخند کوتاهی زد. ـ خوشحال شدم از دیدنت، فرشتهخانم. به خاله سلام برسونید. فرشته با کمی تعجب، اما همچنان مؤدب، پاسخ داد: ـ همچنین، شما هم… فقط… مکثش طولانی بود. کلمات را میسنجید و نگاه کوتاهی به من انداخت؛ انگار دنبال نشانهای بود، اجازهای یا تأییدی برای پرسیدن. ـ اتفاقی افتاده؟ فرحانه چیزی نگفته بود که… هومان قدمی به عقب برداشت و وارد کوچه شد. ـ چیز خاصی نیست. فرحانه براتون میگه.
انشاءالله به لطف شما، فرحانه اینجا جاش امنتره تا خونهی خودش. فرشته نگاه پر از نگرانیاش را به من دوخت. رنگپریدهتر از همیشه بود. میدانستم پرسشهای زیادی در ذهنش شکل گرفته که هیچکدام را به زبان نمیآورد و منتظر تنها شدنمان است تا زیر سؤالهایش آوارم کند. هومان سوئیچش را در دست چرخاند. لحظهای، فقط لحظهای کوتاه، ایستاد. نگاهمان به هم افتاد. گمانم حرفی بر لبش لغزید، اما مجال تولد نیافت. فقط با صدایی آرام و محجوب گفت: ـ مواظب خودت باش. و رفت… بیآنکه منتظر پاسخی باشد. در را هم پشت سرش آهسته بست و نگذاشت راهی برای بدرقه داشته باشم. هنوز ذهنم درگیر پرسشش راجع به پدرم بود. با پدرم چه کار داشت؟ از هومان مطمئن بودم. اگر گفته بود نمیخواهد پدر را نگران کند، پس این کار را نمیکرد. با صدای فرشته، نگاهم را از در بسته گرفتم. ـ آخه چی شده که اومدی اینجا؟ اونم با این چمدون پر؟ نگاه بهستوهآمدهام را در هوا تاب دادم…
قیمت63000



















