
دانلود رمان دوست دختر اجاره ای من pdf از ساحل
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان : عاشقانه،بزرگسال
خلاصه رمان دوست دختر اجاره ای من
داستان آنا،دختری که برای تهیه خرج عمل مادرش تصمیم می گیره خودشو یکسال اجاره بده.
یکسال از زندگیشو در ازای تهیه خرج عمل مادرش به مکس اجاره میده.
غافل از اینکه این قرار داد به اون سادگی که فکر می کرد نیست و…
قسمتی از رمان
آیا در گذشتهات چیز مهمی داری که برای خبرنگارها جذاب باشه؟ از حرفش بدنم یخ کرد… آره… آره… خدای من… اگه بفهمن چی… چرا بهش فکر نکرده بودم؟ مکس یه مرد معروفه… من دارم با یه مرد معروف میرم بیرون و اگه اتفاقی که ۷ سال پیش افتاد رسانهای بشه… مکس قراردادو باطل میکنه… مطمئنم… خدای من… اشک تو چشمام جمع شد. مکس دقیق نگاهم کرد. — چی هست آنا؟ — هیچی… — به من دروغ نگو.. چون تنبیه بعدی با دیشب خیلی متفاوت میشه… با ترس زمزمه کردم: — چیز مهمی ندارم. اومد سمتم، قفلمو تو دستش گرفت، سرمو بلند کرد و مجبور شدم تو چشماش نگاه کنم. — من عکسهای صورت زخمیتو دیدم آنا… اگه خودت نگی، بلاخره خودم میفهمم چی شده بود… اما اونوقت بد میبینی… عکسای من؟ عکسای صورت من؟ چطور ممکنه؟
پلک زدم و اشکام سرازیر شد. زیر لب گفتم: — ناپدریم سعی کرد بهم تجاوز کنه… چشمهاش گرد شد. — چی؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم: — نذاشتم بهم دست بزنه… داشت کتکم میزد که مادرم رسید… — خب… — مرد خیلی بزرگی بود… از پسش بر نیومد و شروع به زدن اون کرد… با یادآوری خاطرات حالم خراب شده بود. نفس عمیق کشیدم و گفتم: — من… من با کارد آشپزخونه به پشتش ضربه زدم… من… من… اونو کشتم… چون اگه نمیکشتم، ما رو میکشت. قفلمو ول کرد و با حیرت نگاهم کرد. — خدای من… پس چرا هیچ جایی راجبش چیزی ننوشته؟ — چون تو دادگاه ثابت شد برای دفاع از خودمون بوده… چون اون عوضی ۱۱ مورد تجاوز تو پروندهاش داشت و از همه مهمتر… چون اون رئیس پلیس منطقه بود و برای اداره پلیس بد میشد… سرمو پایین انداختم و اشکامو پاک کردم.
— رسانهای نشد تا از آبروریزی اداره پلیس جلوگیری بشه… شروع کرد به کلافه راه رفتن رو به روم. زیر لب زمزمه کرد: — اینهمه دختر… اینهمه برهجنس… اونوقت من تورو انتخاب کردم… با چنین گذشته درخشانی! اون لکسی عوضی لابد اینو فهمیده… خدای من… آروم گفتم: — فکر نمیکردم کسی بفهمه… چون جزو پروندههای امنیت ملیه. لو دادنش جرم حساب میشه. با این حرفم مکس یهو ایستاد. — مطمئنی؟ — آره… ما همه تعهد دادیم جایی اطلاعات درز نکنه… لبخندی رو لبش نشست… — خوبه… خوبه… پس شاید اینبار به جای تنبیه، جایزه داشته باشی… زود حاضر شو و بیا. اینو گفت و از اتاق زد بیرون. با رفتن مکس، منم سریع بلند شدم و لباسهامو از رو زمین برداشتم. با همون ساتن قرمز دورم، از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت اتاق خودم.
قیمت43000



















