دانلود رمان دلبر یاغی pdf از آرزو هاشم آبادی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،بزرگسال
خلاصه رمان دلبر یاغی
من یزدان احتشامم. ناغافل عاشق دختر خونده ی زیبا و لوندِ برادرم شدم.دختری که زیر بال و پر خاندان احتشام بزرگ شده اما همیشه از طرز تفکر و عقاید سفت و محکم ما بیزاره.
طنین، دختر یاغی و شیطونی که با مهمونیها، لباسهای آزاد و دوستپسرهاش هر بار خون به جگرم می کنه، حتی نمیدونه مردی که همیشه سرزنشش میکنه، چطور دیوانهوار دوستش داره.
اما وقتی بعد از مرگ مادرش، پای پدر خلافکارش و آدمهای خطرناک به زندگی طنین باز میشه، من نمیتونم بشینم و بدبخت شدنش رو تماشا کنم.برای نجاتش، مجبورم عشق پنهونم رو به همه نشون بدم؛ حتی اگر طنین هرگز منو نخواد و تصمیم بگیره با کارا و رفتاراش منو دق بده….
قسمتی از رمان
با ترس و استرس به چرخ پنچر ماشین نگاه کردم و زیر نالیدم:_ خدا لعنتت کنه ندا ، حالا من اینجا تک و تنها چه غلطی کنم؟
یه نگاه به خیابون خلوت انداختم و یه نگاه به لباس های تنم…به نظر خودم که خوب بود و مشکلی نداشت اما نه این موقع شب و با شرایط خاصی که من داشتم.کلافه شدم و از شدت حرص لگد محکمی به لاستیک زدم که پای خودم بیشتر درد گرفت. با فحش و ناسزا مچ پای آسیب دیده ام رو میون پنجه هام فشردم و آخ و ناله کنان روی تخته سنگی که کنار جاده رها شده بود، نشستم.
به جاده نگاه کردم. پرنده هم پر نمی زد دیگه چه برسه به آدمیزادش…
به معنای واقعی برای اولین بار ترسیدم. تنهایی و بی کَسی به قدری روم فشار آورد که مجبور شدم گوشی موبایلم رو بردارم و به همون آدمی که دلم نمی خواست حتی صداش رو بشنوم، زنگ بزنم. کسی که خیلی خوب می دونستم به خونم تشنه س و منتظر چنین فرصتیه که زهرش رو به جونم بریزه اما خب چاره ای نداشتم. متاسفانه تنها گزینه ی پیش روم همین آدم بود.شماره اش رو لمس کردم و با اکراه گوشی موبایل رو زیرگوشم فرستادم.
بعد از سومین بوق آزاد، صدای بم و مردونه اش توی حلزونی گوشم پیچید.
_ کجایی تو نصف شبی؟
از این غرور و تعصب بی جایی که نسبت به من داشت حرص خوردم. اصلا دلم نمی خواست همچین آدم مزخرفی برام غیرت خرج کنه. چینی به بینیم انداختم و با کلافگی از روی تخت سنگ بلند شدم:
_سلام، بیرونم.
با حالت تمسخری گفت:
_ بله می دونم بیرون تشریف داری،خبر از غیب رسید که کدوم قبر….س…لا الا اله الله. دهن منو به شر باز نکن طنین.
باد نسبتا خنکی وزید که باعث شد بلرزم.دست هامو زیر بغل جمع کردم.با بدبختی تکیه به کاپوت ماشین زدم و به زور نالیدم :
_ چرخ ماشینم پنچر شده یزدان.حالا موندم تک و تنها توی این جاده لعنتی چه کار کنم.هیچماشینی هم رد نمیشه که ازش کمک بخوام.
به ثانیه نکشیده صدای فریادش بلند شد :
_ نصف شبی تک و تنها توی جاده چه غلطی می کنی تو ؟ از کی این قدر یاغی شدی که تا این موقع شب توی مهمونی ها ول بگردی؟
*پارت گذاری بزودی…..*