
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
تیهو بعد از گرفتن مهندسی صنایع غذایی به زادگاهش برمیگردد تا مغازهی کوچک خود را راه بیاندازد. او که از پدر و فامیل طرد شده، با عزیز زندگی میکند و برای رسیدن به آرزوهایش یک تنه تا پای جان میایستد و با موانع میجنگد و ناامید نمیشود.
بغض داشت، خفگی دمار از گلوی خشک و تلخش در آورده بود، هوایی برای نفس کشیدن در اطراف حس نمی کرد، یغما در زمان گفتن حقایقی عجیب بی ملاحظه بود، عجیب بی رحم بود، عجیب سنگ دل بود: -« انتظار سخته، فراموش کردن هم سخته، اما اینکه ندونی باید فراموش کنی یا منتظر بمونی، از همه سختتره… یه موقعی هست حسرت چیزی رو میخوری که ممکنه هیچوقت بدستش نیاری. یه موقعی هم هست حسرت چیزی رو میخوری که می دونی توی دستات داریش ولی داری از دستش می دی.
دومی بدتره! من فقط دارم تلاش می کنم این حسرت جاشو بده به یه قوت قلب به یه اطمینان ابدی… هر چی می خوای اسمشو بزار من تصمیمو گرفتم به جنگیدن ادامه می دم من به پیروزی امیدوارم یغما» تلخندی زد: -«سعی کن به دنبال کسی باشی که اونو قشنگترین انتخابت ببینی، نه قشنگترین اشتباهت» این جدال یک طرفه ی خواستن و ماندن و دیدن در حال غارت تمام جان و روح و روانش بود، با استیصال جواب داد: -«اگه تو بزرگترین اشتباهم باشی.
من این اشتباهام رو دوست دارم. این همون تصمیمیه که خودم در سلامت عقل گرفتم و نتیجش رو هرچی باشه قبول می کنم. وغلط بودنش و تبعاتش رو گردن کسی نمیندازم. من یه انسانم و اشتباه می کنم. تا زمانی که بهم اجازه بدی واسه جا پیدا کردن تو قلبت از هیچ فرصتی نمی گذرم . اگرم زمین بخورم، خیالت راحت باز بلند میشم و ادامه می دم. اشتباهاگه تویی من دوسش دارم. حتی اگه نامهربونی کنی و حباب شیشهای غرورم رو بشکونی. خم به ابرو نمیارم قسم می خورم یغما» دلش به حال دخترک می سوخت و مادرش را شماتت می کرد…
قیمت50000



















