آوای خیس | منبع دانلود رمان های ایرانی
آوای خیس بزرگترین منبع دانلود رمان های ایرانی جدید ، رمان های پرطرفدار ، عاشقانه ، پلیسی ، انتقامی ، طنز ، اربابی ، ازدواج اجباری ، مافیایی pdf
نویسنده شو
آوای خیس | منبع دانلود رمان های ایرانی
پشتیبانی آنلاین
کانال تلگرام آوای خیس
دانلود رمان ابد و پنج دقیقه pdf از ریحانه کیامری 
مشخصات رمان
  • نام رمان
    ابد و پنج دقیقه
  • ژانر
    عاشقانه،اجتماعی
  • نویسنده
    ریحانه کیامری
  • صفحات
    1572
خلاصه رمان
وریا خسروشاهی پسر کورد غیوری که تن به ذلت رسم ناف‌بری نداد،به تهران رفت، استاد دانشگاه شد و همان‌جا ازدواج کرد.حالا بعد از چندسال برادر کوچک‌تر وریا مسئول کشیدنِ جورِ برادر بزرگ‌تر خود شده! باید ویان را عقد کند که در شب نامزدی رسوایی به پا می‌شود...!

دانلود رمان ابد و پنج دقیقه pdf از ریحانه کیامری 

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر 

ژانر رمان ابد و پنج دقیقه: عاشقانه،اجتماعی

خلاصه رمان ابد و پنج دقیقه 

وریا خسروشاهی پسر کورد غیوری که تن به ذلت رسم ناف‌بری نداد،به تهران رفت، استاد دانشگاه شد و همان‌جا ازدواج کرد.حالا بعد از چندسال برادر کوچک‌تر وریا مسئول کشیدنِ جورِ برادر بزرگ‌تر خود شده! باید ویان را عقد کند که در شب نامزدی رسوایی به پا می‌شود .!

قسمتی از رمان ابد و پنج دقیقه

آن زمان دختری یازده ساله بود و ویان پسرکی بیست و اندی ساله… پسرکی که شوق هجرت از دیار در سرش افتاده بود و زمزمه‌ها روی لب‌های اهالی… نفسی گرفت و از دل خاطرات بیرون زد. نگاهی به پروانه کرد که مثل پروانه می‌رقصید و می‌خندید. پروانه با دیدنش لبخندی زد و به سمتش آمد. دستش را دراز کرد و با خنده‌ای که هنوز ته‌مایه‌هایش درون لحنش باقی بود، گفت: – پاشو دختر. پاشو ببینم مثل پیرزن‌ها کز کردی که چی. – حال ندارم پروانه، ول کن. اخم روی صورتش نشست و دستش را محکم کشید. – بشین ببینم بابا. حال ندارم چیه؟ یک روز اینجاییم همه‌ش، بیا خوش بگذرون. بیا ببین این پسرخاله‌ی آرتیست من چه گیتاری می‌زنه. حالا دیگر به جمع نزدیک شده بودند. صدای پروانه به گوششان رسیده بود که پرهام با خنده گفت: – مگه اینکه این خواهر من هندونه بده زیر بغلت محسن، وگرنه که هیچ.

پروانه چشم‌غره‌ای رفت و محسن، پسرخاله‌اش، تک‌خنده‌ی خجلی زد. پروانه جایی کنار خودش برای ویان باز کرد و زیر گوشش زمزمه کرد: – جوری که گیتار می‌زنه خداست. هیچ‌کس اندازه‌ی این بشر خوب نمی‌تونه بزنه. لبخند بر لب ویان نقش بست. محسن شروع به نواختن کرد. ویان چشم بسته و عمیق در قعر نت‌ها فرو رفته بود. رفته‌رفته صدای تارهای گیتار که در گوشش پیچید، فهمید که پروانه پر بیراه هم نمی‌گفته است. واقعاً عالی می‌نواخت، انگار که خدا سر انگشتانش را بوسیده بود… او می‌زد و ویان در ذهنش شعری که مادرش از کودکی برایش می‌خواند را تکرار می‌کرد. تنها شعر فارسی‌ای که مادرش برایش خوانده بود… خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟ طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟ خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد؟ سر مویی به غلط در همه اندامم نیست میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست با به پایان آمدن نوای موسیقی، همه دست زدند و او هم همراهی‌شان کرد. دانه‌های اشک گونه‌اش را خیس کرد. سریع آنها را از روی صورتش زدود. نمی‌خواست نگاه‌ها و توجه‌ها را به خودش جلب کند. پروانه با خنده گفت: – بی‌نظیری تو محسن. بی‌نظیری. حین گفتن این جملات، می‌شد برق نگاهش را به وضوح دید. بعد از تمام شدن سیل تعاریف و تمجیدها، نوبت به رفتن رسیده بود. فردا دیگر باید به سمت تهران حرکت می‌کردند. دیگر نور آفتاب داشت آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. باید کمکم وسایل را جمع کرده و راهی ویلا شوند. چشم بست. از پروانه که می‌خواست همراهی‌اش کند، چند لحظه‌ای رخصت گرفت. وقت می‌خواست… باید ویان ضعیف درونش را همین جا به دست آب می‌سپرد و در دریا غرقش می‌کرد. باشد که آب پاک کند رد پای وجودش را… باید ته‌مانده‌ی غرورش را جمع می‌کرد

و با خود به تهران می‌برد. به جایی که نزدیک‌ترین بود به کسی که مسبب تمام این اتفاق‌هاست… کسی که هم عزیز بود و هم باعث آزارش… چشم بست. صدای موج‌ها آرامش می‌کرد. نوید خوبی می‌دادند. نوازش حریر نازک موج‌ها بر روی تن خسته‌ی ساحل… از پروانه خداحافظی کرد و وارد ساختمان شد. خستگی راه به جانش مانده بود. به یک خواب عمیق نیاز داشت. یک خواب عمیق و طولانی. وارد آسانسور شد و دکمه‌ی طبقه‌ی آخر را فشرد. سرش را به بدنه‌ی آسانسور تکیه داد و چشمانش را بست. سینه‌اش پر بود. پر از بغض… پر از آشفتگی… پر از دلهره و دلواپسی! اما شرایط طوری نبود که وقت برای اشک ریختن داشته باشد. خودش را بغل گرفت… خود جدیدش را… به خود قول داد که بعد از عبور از این بحبوحه‌ها، خودش را تنگ در آغوش بگیرد و بی‌انتها ببارد. به جبران تمام اشک‌هایی که این مدت پشت پلک نگهشان داشت و نگذاشت بریزند.

 

 

قیمت73000

چند ستاره میدی به این رمان ؟

برا امتیازدهی روی ستاره کلیک کن

امتیاز کل : 5 / 5. تعداد رای : 894

اگر نویسنده این رمان هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • برچسب ها:
ورود کاربران و نویسندگان

آخرین رمان ها
  • Farzaneجزو بهترین رمان هایی که خوندم عالی بود👏👏...
  • ادمین سایت🌹...
  • ادمین سایتسلام بله...
  • فاطمهفایل کامل سانسور نشده هستش ؟...
  • ادمین سایتسلام و عرض ادب 🌹 ممنون از پیشنهاد خوبتون. خوشحالیم که در کنارمون هستید حتماً پیش...
  • مهنازرمانهای گرگینه ای...
  • مهینبا سلام و عرض احترام تشکر از اینکه چنین برنامه ایی رو قرار دادید تا ما هم با نوی...
  • ادمین سایتسلام نه دوست عزیز...
  • Farzaneمحتوا خوب بود...
  • آدریناالان اینکه جلد دومش نیست جلد دومش رو اصلا قرار دادید؟...
تبلیغات متنی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آوای خیس | منبع دانلود رمان های ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
پشتیبانی آنلاین