
لینک مستقیم دریافت رمان برای اندروید و کامپیوتر
برای گرفتن انتقام دست گذاشتم روی اعتبار دخترش دختری که همهی زندگیش بود. دختر ساده و معصومش خیلی زود عاشقم شد. و من باهاش کاری کردم تا همیشه یادش بمونه من کی بودم و برای چی اومدم…
رمان «تیک آف» اثر آذر اول، داستانی با محوریت انتقام، عشق و کشمکشهای عاطفی است که زندگی شخصیتهای آن را با چالشهای مختلفی روبهرو میکند. در این داستان، گذشته و تصمیمهای شخصیتها نقش مهمی در شکلگیری روابط و اتفاقات پیش رو دارند.
یانا شخصیت اصلی داستان، دختری زیبا و سختکوش است که تجربههای تلخ زندگی او را با گذشتهاش روبهرو میکنند. او تلاش میکند پس از آسیبهایی که دیده، دوباره قدرت و اعتمادبهنفسش را به دست بیاورد و این بار اجازه ندهد دیگران بهراحتی احساساتش را تحت تأثیر قرار دهند.
سیروان یکی دیگر از شخصیتهای اصلی رمان است که تصمیمش برای نزدیک شدن به یانا، نقطه آغاز بسیاری از اتفاقات داستان میشود. رفتارها و انتخابهای او، رابطه میان این دو را با پیچیدگیهایی همراه میکند و خواننده را به دنبال کردن ادامه ماجرا ترغیب میکند.
موضوع انتقامی: انگیزه انتقام از همان ابتدای داستان مطرح میشود و زمینهساز کشمکش میان شخصیتهاست.
تغییر شخصیتها: مسیر یانا پس از تجربه شکست و تلاش او برای بازگشت به زندگی، یکی از محورهای مهم داستان است.
فرازونشیبهای احساسی: تقابل میان گذشته، غرور و احساسات، روابط شخصیتها را از یکنواختی دور میکند.
شخصیتهای مکمل: حضور شخصیتهایی مانند نوید و گفتوگوهای او، در کنار فضای جدی داستان، لحظاتی متفاوت ایجاد میکند.
اگر به رمانهای عاشقانه ایرانی با فضای انتقامی، شخصیتهای پرچالش و روابط عاطفی پیچیده علاقه داری، «تیک آف» میتواند انتخاب مناسبی برای مطالعهات باشد.
از جلوی خانه رد شدیم و من به پنجره های بزرگش که از پشت درخت های بلند و سر سبز دیده می شد ، نگاهی انداختم. دو تا ساختمونه چرا ؟ تا حالا دقت نکرده بودم تو سر جمع دو دفعه اومدی اینجا .. اون من فلک زده ام که یه ماهه دارم پاسبونی می دم .. فقط چیزی که هست هنوز نتونستم مهندس ساختمونو پیداش کنم .. والا خدمتتون عرض می کردم با سر به پنجره بزرگی که متعلق به ساختمانی کوچک و چسبیده به دیوار کوچه بود ، اشاره زد.
این اتاقشه .. گاهی شبا پرده رو میزنه کنار و وایمیسته پشت پنجره .. یه ذره دید میزنه ، بعدشم جیش ، مسواک ، لالا تا ته کوچه رفتم آخر کوچه بن بست بود و راه به جایی نداشت پسندیدی داداش … کدومش رو بخرم برات .. این نما شکلاتی خوبه یا اون یکی که سر و تهش معلوم نی .. تو لب تر کن ، نوید چکشو کشیده برو بابایی ” گفتم و پا تند کردم .
بدو خودش را به من رساند . هن هن کنان غر زد.
کاش میگفتی این وقت روز ما اومدیم اینجا چه غلطی بکنیم … لااقل بگو تا من مادر مرده ام بدونم
خفه میشی تو یا خودم دست بکار شم.. یه دیقه ببند او فک بی صاحابو
دستش را محکم زد روی دهانش و همانجا نگه داشت.
باید به فکر دیگه بکنیم .. یه نقشه دیگه
از جلوی خانه رد شدیم و به ماشین نوید رسیدیم. تکیه دادم به جلوی کاپوت و دستم را توی جیب شلوار کتانم فرو کردم..
خودم یه فکری دارم ولی باید بیشتر روش کار کنم نوید دست از روی دهانش برداشت. یعنی نقشه من پشم دیگه .. گور بابای من اگه یه بار دیگه واسه تو یکی نقشه بکشم .. عالم و آدم کارشون گیر میکنه می آن سراغ کی .. سراغ آقا نوید نقشه کش .. یعنی چی .. یعنی چشم بسته منو قبول دارن … اونوقت تو ، رفیق خودتو قبول نداری … دستخوش بابا … ایول داری جون داداش ……
برگشتم و خیره اش شدم پاکت سیگارش را در آورد و یک نخ آتش زد.
کام عمیقی گرفت و دودش را به را فوت کرد.
بحث سر قبول داشتن و نداشتن تو نیست … موضوع اینه که اصل کاری که میخوایم بکنیم تو مرام من نیست
سرم را جلو بردم آخه منو چه به آدم دزدی … دختر مردم رو بدزدم ببرم سر قبر کی .. تو می دونی اگه گندش در بیاد و بگیرنمون چند سال باید آب خنک بخوریم. گذشته از این آبرو و حیثیتمونم بره ، سر چی .. سر اینکه..
پرید وسط حرفم حالا اون فکر بکر تو چیه .. اینو بگو خودم را عقب کشیدم و به عمارت کمی آنطرف تر چشم دوختم بذار فکرامو بکنم بعد بهت میگم
دستش را توی هوا تکان داد و با لحنی مضحک جمله ام را تکرار کرد.



















