
دکتر «امیرحسین موحد» پس از متوجه شدن ماجرای «آوا»، علاقه قدیمیاش به او را آشکار میسازد تا بتواند با او ازدواج کند.آوا که پس از هومن گذشته تلخی را تجربه کرده به پیشنهاد دکتر موحد پاسخ مثبت میدهد اما درست در روز عروسی و در آرایشگاه تلفنی به آوا میشود که ممکن است تمام زندگی او را نابود کند.امیرحسین آن شب را مدیریت میکند، از سویی «آفاق» همسر سابق امیرحسین تلاش میکند زندگی آوا را به هم بریزد...
دانلود رمان عبور از غبار pdf از نیلا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه رمان عبور از غبار
دکتر «امیرحسین موحد» پس از متوجه شدن ماجرای «آوا»، علاقه قدیمیاش به او را آشکار میسازد تا بتواند با او ازدواج کند.
آوا که پس از هومن گذشته تلخی را تجربه کرده به پیشنهاد دکتر موحد پاسخ مثبت میدهد
اما درست در روز عروسی و در آرایشگاه تلفنی به آوا میشود که ممکن است تمام زندگی او را نابود کند.
امیرحسین آن شب را مدیریت میکند، از سویی «آفاق» همسر سابق امیرحسین تلاش میکند زندگی آوا را به هم بریزد…
قسمتی از رمان
صداش توی جیغ و هیاهوی مردم گمشده… با خنده در حالی که از ترس بازوشو چسبیدم داد می زنم و می گم:
-نمی شنوم…
یه بار دیگه بگو دستمو محکم گرفته و بیشتر فشارش میده و با داد میگه:
-دوست دارم انقدر ذوق می کنم..
که ترس از ارتفاع و سرعت سرسام آور ترن هوایی رو فراموش می کنم و با شیطنت می گم:
-نمی شنوم هومن..
نمی شنوم بلند می خنده و هردومون از ترس سرعت ترنی که می خواست بره
سمت پایین چشمامونو می بندیم و اون باز داد می زنه:
-دوست دارم..” دستامو از روی گوشام پایین میارم… و سر انگشتامو به لب هام می رسونم… اشکام بند نمیان.. ”
-میگم این استاد موحدو باید کجای دلمون جا بدیم؟
به حرفش می خندم و اون می گه: -عصا قورت داده بد اخلاق..
نمیشه دو کلام باهاش حرف زد.. اه ادمم انقدر گنده دماغ ؟” توی هق هق گریه هام به خنده می افتم از ادایی که
پشت سر موحد وقتی بالای سر بیمار بودیم در آورد..
حتی بیمار هم با ما می خندید و بیچاره موحد عصبانی شده بود
که چرا داریم می خندیم برای همین هممونو از اتاق بیرون کرد
توی کافیشاپ بیمارستان وسط زمستون سال قبل در حالی
که کسی از شدت سرما بیرون نیومده بود… تک و تنها توی کافی شاپ
بیمارستان که بخاریش خراب شده بود و دوتامون داشتیم از سرما
قندیل می بستیم با یه دونه کیک یزدی داشت برام جشن تولد می گرفت…
حتی شمع هم نداشتیم. و مرتب بهم می خندیدم.
چقدر گذشته برام شیرین و درد آوره… وقتی توی اون سرما رو به روش نشسته بودم و
اونم دستامو توی دستاش گرفته بود
و بهم قول به جشن تولد درست و حسابی رو بعد از یک هفته کاری سختو می داد..
چقدر صاحب کافی شاپ به دیوونه بودن
دوتامون خندیده بود. به شدت اشکامو با دست پس می زنم اما بند نمیان…
لب پاینمو محکم گاز می گیرم و از جام بلند می شم…
و محکم اشکارو از روی صورتم پاک می کنم و از دستشویی در می یام و مرتب به خودم میگم…
قیمت48000




















جزو بهترین رمان هایی که خوندم عالی بود👏👏
خیلی عالی بود قلم قوی داشت
پیشنهاد میکنم حتما حتما بخونیدش
بسیار زیبا وعالی، حتما بخونید
تشکر از نویسنده گرامی
بسیار زیبا وعالی، حتما بخونید
تشکر از نویسنده گرامی
سلام خسته نباشیدمیگم به نویسنده عزیز رمانتون عالی بودفقط چرا عدد نداشت اصلا یعنی تعداد
روزها و ماهها نوشته نشده بود
اونقدر عالی و جذاب که به جرات میتونم بگم یکی از بهترین رمان های بود که خواندم یکم روال رمان کند بود ولی چیزی از جذاببت کم نمیکرد قلم پخته عاشقانه جذاب حرف های منطقی تمام انتظارهای لازم رو داشت
رمان خوبی بود ارزش خوندن رو داشت
عالی بی نظیر و متفاوت بود
محشره
عالی بود، عذرخواهم رمان موج نهم از همین نویسنده قرار داده نمیشه؟
بهترین رمان عمرم بود.عالییییییییییییییییییییییییییی
عالی…
عالیه عالی✌✌✌⭐⭐⭐
سلام کسی آدرس پیج یا تلگرام یا ایمیل نیلا خانوم رو داره؟ کار واجبی باهاشون داشتم
رمان بسیار خوبی بود پیشنهاد میکنم به دوستان حتما این رمان رو دنبال کنن
میتونم با توجه به حجم صفحات و حفظ کیفیت رمان،بگم رمان خوبی بود.یه جاهایی بحث های اضافیی رو بیخودی وارد رمان کرده بود و به نظرم اگه یه خورده دیگه در اون مورد بحث میکرد بهتر میبود مثلا موقعی که در کردستان بودن و دایه ی امیرحسین رو وارد ماجرا کرد یکم ناجور در اودمد مثلا اینکه اولش خونوادهی عموی امیر حسین ازش بترسن و اینکه بخواد حرفی به اوا بزنه ولی چی شد؟بعدش با خونگرمی با اوا صحبت هااا کردن و دیگه اینکه مسلما اگه فرد ی به عنوان دایه تو رو بزرگ کرده باشه انقدر ارج داره که بیشتر درموردش بحث میشد و امیر حسین واسش احترام بذاره و به عروسیش بیاد .و مورد بعدی اینکه من خودم کرد هستم و مچکرم از نویسنده عزیز که خوشبختانه کاملا خوی و خصلت مردم کرد رو همونجوری نشان داد که واقعا هستند اما کاش لهجه های کردی رو از یک منبع موثق تحقیق میکرد و اینکه میدیدم با وجود کرد بودنم و اینکه زبان مادریم هست بخاطر غلط نوشتن بعضی از کلمات نمیتونستم جملات ی که کردی بیان شده بودن رو بخونم.و مورد بعدی یهویی پیدا شدن سرو کله ی یوسف بود و اینکه یکم غیر عادی بود اینکه اوا بعد از چند سال ی که با هم دوست بودن کاملا چهرش رو فراموش کرد بود و بگه شما کی هستید و یوسف مجبور بشه که خودش رو معرفی کنه.و نکته اخری که میخوام ذکر کنم اینه که بیشتر اخر جمله ها که فعل هستند ضمیراش به دلیل غلط املایی اشتباه نوشته شده بودن واز سرعت خوندنت کاسته میشد چون باید دقت میکردی که کی این حرف رو زده و مجبور میشدی چندبار جمله ها رو بخونی ببینی کی این حرف رو زده.کاش نویسنده عزیز این موارد رو رعایت میکرد هر چند شاید واسه کسایی که اولشون هست رمان میخونند نادیده بشه اما واسه من و امثال من که انتظار رمان قوی داریم یکم ناخوشاینده و ضعف بشمار میادو در صورت برطرف کردن این نواقص بدون شک میتونم بگم یکی از بهترین رمانی های طولانیی بودکه جذاب واقع شده بود برام و تا اخرش خوندم.ممنون از سایت زیباتون و توصیه میکنم به کاربران دیگه که حتما این رمان رو بخونند
سلام ممنونم دوست عزیز
سلام…این رمان چاپی هست و شما احازه گذاشتن لینکشو ندارید..لطفا لینک دانلود رو بردارید
ممنون
سلام در صورتی که نویسنده زمان هستید با شماره 09100544020 در ارتباط باشید
تماس چیه؟شما یه سر به نشر علی بزنید ..کتاب چاپ شده و در صورتی که لینک دانلود حذف نشه ..از طرف نشر بصورت قانونی برخورد خواهد شد..پس لطف لینکو حذف کنید
سلام ..بررسی خواهد شد