
دانلود رمان رقصنده دل pdf از پریا عباسی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه رمان رقصنده دل
رقصندهی درد روایت آیه است؛ دختری که مثل هزاران دختر دیگر این سرزمین، نوجوانیاش با حادثهای تلخ
در سکوت و خاموشی فرو رفت. سالها بعد، بیآنکه بخواهد، پایش به بازیای باز میشود
پر از فریب و دروغ. اما ورق برمیگردد و او حالا زنیست که در آستانهی عاشقی ایستاده.
و این پرسش بیپاسخ همچنان باقی میماند: آیا مادران این سرزمین به پسرانشان آموختهاند
که زن را همانگونه که هست، بیهیچ قضاوتی، دوست بدارند؟
قسمتی از رمان
با ورودمان، استقبال گرمی از طرف شایان شدیم و او هر دوی ما را تا طبقهی گردان آن رستوران شیک همراهی کرد.
مرد قدبلند، لاغراندام و برنزهپوست حسابی شیک شده بود و برای دورهمی لاکچریاش سنگ تمام گذاشته بود.
با دیدن رویا اخم ریزی کردم و باید حدس میزدم او هم باید باشد. دور یک میز با آقازاده و دختران ثروتمند و پرشوخ نشسته بودم
و در برابر شوخیها، سر به سر گذاشتنها و یادآوری خاطرات قدیمشان تنها به لبخندی اکتفا میکردم.
نگاهها و تعارفات خاص و داغ شایان را حس میکردم و تمام حواسم به پسر جذاب و باابهتی بود
که در جواب خندههای بیپروای آشنایان قدیمش، سنگین و آرام لبخند میزد.
چقدر دلم لک زده بود برای دیدن دوبارهی چال گونههایش. در آن جمع غریبهای بیش نبودم
و زیر صحبتهای رویا با چند دختر کنارش و نگاههای زیرچشمی آنها به من، از آمدن پشیمان میشدم.
فضای بزرگ و شیک رستوران با موسیقی زندهی پیانو را مسموم حس میکردم.
یاد اولین رستورانی افتادم که امیرصدرا دمِ درِ خانهی مادر دنبالم آمد؛ یاد حرفهایش که میگفت:
«من و تو، دوتایی با هم رفتن را خیلی بدهکاریم.» یاد رویاهایی که تازه داشتم میساختم و
یاد عاشقانههایی که چه زود فراموش کرد… به دختر دماغعملی کنارم نگاهی یواشکی کردم
که با انگشتر نامزدی دستش ور میرفت. نامزد یکی از آقازادههای دور میز بود.
مدام دل و قلوه به هم میدادند و انگار دستش دور بازوی پسر ریزنقش کنارش چسبیده بود.
به انگشتان خالی خود نگاه کردم. چرا امیرصدرا هیچوقت نگفته بود حلقهای از دوامان کو؟
اصلاً حلقهی خودش را چرا نمیانداخت؟ نگاهی به کمی آنطرفتر میز کردم
جایی که خونسرد همصحبت یکی از مردها شده بود. حس بودن آنجا را دوست نداشتم.
در جمع بودم و باز بدون او، خودم را تنهاترین زن احساس میکردم.
قیمت43000
رقصندهی درد روایت آیه است؛ دختری که مثل هزاران دختر دیگر این سرزمین، نوجوانیاش با حادثهای تلخ در سکوت و خاموشی فرو رفت. سالها بعد، بیآنکه بخواهد، پایش به بازیای باز میشود پر از فریب و دروغ. اما ورق برمیگردد و او حالا زنیست که در آستانهی عاشقی ایستاده.و این پرسش بیپاسخ همچنان باقی میماند: آیا مادران این سرزمین به پسرانشان آموختهاند که زن را همانگونه که هست، بیهیچ قضاوتی، دوست بدارند؟



















