
دانلود رمان تک برده ارباب pdf از پریا حسینی نسخه کامل بدون سانسور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،اربابی
دختر داستان، دختری ۱۹ ساله است؛ که به اجبار خانوادش، باید با مردی ۴۹ ساله، ازدواج کنه.ولی اون زیر بار حرف زور نمیره و شب عقد، فرار می کنه. هنگام فرارش توسط فردی برده فروش، دزدیده می شه و به کشوری غریب برده می شه …..
قسمتی از رمان
با صدای مامان که از پشت در میاومد، دوباره کلافه شدم.
ـ زود باش دختر! لباستو بپوش دیگه. مگه لباس عروسه که اینقدر طولش دادی؟
چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. اگر میفهمید چه چیزی توی سرم میگذره، احتمالاً همین الان در رو میشکست و نمیذاشت حتی یک قدم از اتاق بیرون بذارم.
مامان بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، دوباره با همون لحن ذوقزده ادامه داد:
ـ خوبه از دیروز داشتی نه نه میگفتی! الان ببین چطوری داری به خودت میرسی. دختر باید برای همچین روزی خوشگل باشه.
بعد صدای خندهاش بلند شد.
ـ دیدی دخترم؟ باید خوشحال باشی. خونهشو دیدی؟ ماشالله چه خونهای! پولدار بودنش از سر و روش میباره. زندگیشو ببین… ماشینش رو ببین… تو دیگه چی میخوای؟
لبم را محکم گاز گرفتم تا چیزی نگویم.
دلم میخواست فریاد بزنم که من خانه و ماشین و پول نمیخواهم! من فقط زندگی خودم را میخواهم!
اما اگر چیزی میگفتم، تمام نقشهای که از مدتها قبل در ذهنم چیده بودم، خراب میشد.
با لحنی ساختگی و بیحوصله گفتم:
ـ مامان جون، برو دیگه. دارم میام. حواسمو پرت نکن. برو تا منم بیام.
چند ثانیه سکوت شد. بعد همان صدای مهربان و خوشحال مادرانهاش را شنیدم:
ـ الهی من فدات بشم. باشه عزیزم، عجله نکن.
صدای قدمهایش که دور شد، آرامش کوتاهی در اتاق حاکم شد.
همین که مطمئن شدم رفته، نفسم را با فشار بیرون دادم.
چند قطره اشک بیاختیار از گوشه چشمم پایین افتاد.
چه کسی فکرش را میکرد یک روز کارم به اینجا برسد؟
من قرار بود امروز عروس شوم… اما نه از روی عشق.
قرار بود لباسی بپوشم که انتخاب خودم نبود، کنار مردی بایستم که حتی نمیخواستم اسمش را بشنوم و لبخندی بزنم که از ته قلبم نبود.
دستم را روی صورتم کشیدم و اشکهایم را پاک کردم.
ـ لعنتی…
سرم را محکم تکان دادم.
نه. الان وقت این فکرها نبود.
من از مدتها قبل برای این لحظه نقشه کشیده بودم. شاید نقشهام دیوانهوار بود، شاید حتی احتمال داشت بلایی سرم بیاید، اما ماندن در آن خانه برایم بدتر بود.
تنها چیزی که میخواستم این بود که هرچه سریعتر از این بدبختی خلاص شوم.
لباسهایی را که پوشیده بودم با یک دست لباس راحتی عوض کردم. شالم را برداشتم و سرم کردم و کلاه را هم روی سرم گذاشتم. چند بار جلوی آینه خودم را نگاه کردم.
نباید کسی شک میکرد.
آرام به سمت تراس کوچکی رفتم که گوشه اتاق قرار داشت.
دستم را روی دستگیره گذاشتم و چند ثانیه مکث کردم.
قلبم آنقدر محکم میزد که فکر میکردم صدایش از بیرون اتاق هم شنیده میشود.
ـ خدا کنه چیزیم نشه…
آهسته در تراس را باز کردم.
هوای بیرون به صورتم خورد. یک قدم جلو رفتم و از بالای تراس به پایین نگاه کردم.
برای چند لحظه تمام بدنم یخ کرد.
ـ یا خدا…
ارتفاع خیلی زیاد نبود. البته اگر میافتادم، احتمال داشت دست و پایم آسیب ببیند، اما حداقل قرار نبود از این ارتفاع بمیرم.
نگاهی به ساختمان انداختم و ناخواسته خنده کوتاهی کردم.
ـ به این میگن خونه پولدار؟
درست بود که خانهشان از خانه ما بزرگتر و شیکتر بود، اما آنطور که مامان و بابا از زندگیشان تعریف میکردند، انگار قرار بود وارد یک قصر سلطنتی شوم!
خانه یک ویلای نسبتاً نقلی بود؛ البته مرتب و شیک، اما نه آن هیولایی که توی ذهن من ساخته بودند.
دوباره پایین را نگاه کردم.
وقت نداشتم.
اگر کسی وارد اتاق میشد، همه چیز تمام بود.
دستم را روی میلههای مربعی تراس گذاشتم. کف دستم عرق کرده بود. چند بار نفس عمیق کشیدم.
ـ فقط آروم… فقط خودتو نجات بده.
پاهایم را از لبه پایین بردم و با احتیاط از میلهها آویزان شدم.
تمام بدنم میلرزید.
چند ثانیه همانطور ماندم.
از داخل خانه صدای حرف زدن و خنده میآمد. همه منتظر من بودند و خوشبختانه هیچکس بیرون نبود.
این دقیقاً همان شانسی بود که لازم داشتم.
یک نفس عمیق کشیدم.
ـ سه… دو… یک…
دستم را ول کردم.
بدنم با شدت به سمت پایین پرت شد.
چشمهایم را محکم بستم.




















موضوع خیلی قشنگی داشت ولی متاسفانه بهش درست پرداخته نشد بنظر من….
اینکه به زور میخواستن دختره رو به مرد ۵۰ ساله بدن خیلی موضوع قشنگی بود که میتونست موضوعات حال حاظر جامعه رو به خوبی نشون بده، اموزنده و معروفتر بشه…
ولی متاسفانه بسیار غیرمنطقی و رویایی نوشته شده بود، روند خیلی سریع و غیرمنطقی داستان باعث میشد نتونی با داستانش ارتباط بگیری…، عشق ها و ابراز احساسات هم خیلی آبکی بود….
منکه خوشم نیومد
.
.
با توجه به موضوعش خیلی میتونست قشنگ تر نوشته بشه…روند داستان هم به شدت سریع بود، مثلا سیروان در طی چند روز که لیانارو دید عاشقش شد و اعتراف کرد که خیلی غیر منطقی بود همچنین رفتار های رادمان و لیانا هم به شدت غیر منطقی بود بنظرم، همچنین شکل گیری عشق بین اونها هم خیلی سریع و کشکی بود….
واقعا شما فکر کن ۱۹ سالته فقط، دزدینت بردنت دوبی فروختنت به یه مرد جوون که همشم تهدید میکنه شکنجت میکنه اگه کار اشتباهی کردی، اونوقت شما واقعا در این موقعید رفتارتون چیه؟! دختره رسما داشت با زندگیش بازی میکرد، علی رغم موقعیت خطرناکی که داشت با پسره کلکل میکرد و دعوا میگرفت…
اگه دنبال یه رمان قشنگ و منطقی هستید، با عاشقانه های بهتر، این رمان نمیتونه گزینه ی خوبی باشه…
قصد من توهین نبود اصلا، به هرحال زحمت کشیدن برای نوشتن این رمان و هر نویسنده ای هم سبک خاص و طرفدار های خاص خودش رو داره…امیدوارم موفق باشن♥️