
دانلود رمان به من نگاه کن pdf از مهرور.ر نسخه کامل بدون سانسور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
حسام یه پسر بیست و شش ساله س که توی یه خانواده ی مومن بزرگ شده و خودش خیلی پایبند و معتقده.یه روز که به مطب داییش میره برای اولین بار توی زندگیش به یه دختر با دقت نگاه می کنه….دخترم کسی نیست جز آریانادخت امیری… به نظرتون چی پیش میاد؟! عشق؟!بین آدمایی که هیچ سنخیتی با هم ندارن؟!
قسمتی از رمان
حسام از آسانسور خارج شد و وارد راهرو شد.کریدور را رفت تا به انتها رسید و سمت چپ چرخید و مکثی کرد و تابلوی نقره ای را خواند: دکتر بهروز صادقی فوق تخصص قلب و عروق وارد شد.در فضای کرم رنگ و آرامش بخش مطب روی مبلمان فقط حدود 10 نفر پراکنده نشسته بودند.مقابل حسام دو در بلوطی رنگ قرار داشت که بین آنها میز منشی بود.پشت میز دختری نشسته بود.حسام برای اینکه با دختر چشم در چشم نشود سرش را پایین انداخت و سمت میز منشی رفت. منشی گفت:امرتون؟!صدایی رسا،بلند و کلافه داشت.
حسام زمزمه کرد:می خوام دکتر رو ببینم.
صدای منشی کلافه تر شد:همه ی کسایی که اینجان می خوان دکتر رو ببینن آقا!نوبت دارین؟!
حسام گفت:خیر اما…..
زن پوفی کرد: پس من براتون نوبت می زنم تا چند روز آینده می تونید تشریف بیارید…..
حسام دستپاچه سعی کرد از در دیگری وارد شود: من حسامم….
دختر یا شایدم زن،اجازه نداد حرفش را تمام کند:چه جالب منم آریانام! گرفتی ما رو آقا؟!
حسام عصبانی شد: اجازه میدین حرف بزنم؟!من اومدم داییم رو ببینم.دکتر صادقی دایی منه.جواب یه تست اکو رو می خواد بده….
آریانا کلافه گفت:به من نگاه کن آقا!خودتون آروم صحبت می کنید منم نمیبینمتون که حداقل لبخونی کنم!!!
حسام سرش را بلند کرد و چشمانش در چشمانی سیاه و جذاب و کشیده قفل شد.خجالت کشید و گونه
هایش گر گرفت و دوباره سرش را پایین انداخت و صدایش را بالا برد: مطبه خانوم!نمیشه که فریاد بزنم!عرض کردم دکتر به من گفتن بیام تست اکوی یکی از بیماران ایشون رو بگیرم.من دکتر محمد زاده هستم!
دختر گفت:یکم صبر کنید…. بلند شد و رفت به سوی در سمت راستش و در را کوبید.حسام روی نزدیک ترین صندلی به منشی
نشست و پاهایش را روی هم انداخت و کلافه کیف پولش را این دست و آن دست می کرد و به پارکت های کرم زل زده بود.
صدای تق تقی آمد و به جای پارکت یک جفت بوت مشکی رنگ ساده دید و سرش را بلند کرد و دختر
جوانی را مقابل خودش دید.دختر چشمانی درشت و کشیده و سیاه داشت.ابروهایی صاف و بدون حالت
که یکیشان را بالا برده بود و با لبهای غنچه شکلش به حسام زل زده بود.حسام یک حس تازه را در خودش حس کرد و باز هم سرش را پایین انداخت. آریانا با بدجنسی خندید و گفت:دکتر صادقی گفت لطف آخر وقت تشریف بیارید که بهتون بده الان وقت
نداره….
حسام یه پسر بیست و شش ساله س که توی یه خانواده ی مومن بزرگ شده و خودش خیلی پایبند و معتقده.یه روز که به مطب داییش میره برای اولین بار توی زندگیش به یه دختر با دقت نگاه می کنه….دخترم کسی نیست جز آریانادخت امیری… به نظرتون چی پیش میاد؟! عشق؟!
بین آدمایی که هیچ سنخیتی با هم ندارن؟!



















