
دانلود رمان غرق جنون pdf از هانیه کریمی نسخه کامل بدون سانسور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،ازدواج اجباری،انتقامی،بزرگسال
دستش درون موهایم چنگ شد و با کشیدنشان،صورتم را مقابل صورت خودش نگه داشت
روز اولی که پاتو تو این خونه گذاشتی، گفتم قرار نیست هیچوقت ازش بیرون بری… دیگر از آن عسلی های غرق خونش بیزار نبودم، برعکس… دلم جایی میان رگ و پی اش به دام افتاده بود! اما تنفر و جنون او هر روز بیشتر میشد و این دل بیقرار و بی گناهم دیگر طاقت نامهربانی هایش را نداشت. توی صورتم فریاد زد…
قسمتی از رمان
نتوانستم سکوت کنم و با غیظ پچ زدم:_ اون بچه از شوهرشه، گناه که نکرده…
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد. گمان میکرد تنها عاقل بینمان خودش است.
_ شما جوونا خامین، مونده تا این چیزا رو حالیتون بشه!
چشم در حدقه چرخاندم و کف دستم را روی چشمم فشردم. حس میکردم آن کابوس مزخرف تمام نشده و در چاهی بی انتها افتاده ام.
_ برای من فرق نمیکنه کی، فقط میخوام اسم یه مرد بیاد روش که گند دیگه ای بالا نیاره!
تو باشی یا اون یکی خواستگارش، زیاد توفیری نداره.
قبل از آمدن، تصور دیگری داشتم. خودم را برای یک جنگ بزرگ مهیا کرده بودم.
همین که بدون جنگ اعصاب داشت رضایتش را اعلام میکرد برایم کافی بود.
هنوز نفس راحتم را نکشیده بودم که حرف بعدی اش همچون سطلی آب یخ روی سرم ریخته شد.
_ تو همین یکی دو روز قال قضیه ی بچه رو میکنم. یکیو پیدا میکنم بی سر و صدا سقطش کنه.
بعدش میتونی بیای خواستگاری، من حرفی ندارم.
بیرون زدن دو شاخ بزرگ را روی سرم حس کردم. فکر میکرد عاشق چشم و ابروی دخترش هستم؟!
تمام این کارها را برای آن بچه میکردم و او از قتلش میگفت!
سیگار را از باریکه ی کوچک شیشه بیرون انداختم و تکخند تمسخرآمیزی زدم.
با دو انگشت شست و اشاره چشمانم را مالیدم و با یادآوری حرفش، لبخند روی لبم به خنده ای بلند تبدیل شد.
تحمل این مرد داشت سخت و سخت تر میشد و کی قرار بود از کوره در روم، الله اعلم!
_ این پنبه رو از گوشت دربیار که دستت به اون بچه بخوره!بلایی سرش بیاد از زندگی ساقطت میکنم آقا اصلان!
انتظار این حمله ی یکهویی و شدیدم را نداشت که چند لحظه ای ماتش برد و فقط نگاهم کرد.شاید هم داشت در ذهنش ابعاد ماجرا را دو دو تا چهار تا میکرد که با حالتی بین گیجی و ندانستن سری تکان داد.
_ یعنی چی؟ اگه بچه بمونه… چطور قراره…
پلکش پرید و همچون برق گرفته ها سیخ در جایش نشست.
_ زن حامله که نمیتونه ازدواج کنه!
کاش میشد در صورتش فریاد بزنم و بگویم که قصد من هم ازدواج نیست، فقط میخواهم آن دختر بخت برگشته را از شر پدری چون تو نجات دهم.
گلویی صاف کردم و دستی به گردنم کشیدم. از حرص و خشم زیاد رگش گرفته و امانم را بریده بود.
_ در جریانم، بعد از دنیا اومدن بچش ازدواج میکنه…
قیمت63000



















