
دختری داغ دیده از مرگ عشقش با جنینی از وجودیت مردش به سانی که حتی اجازه عزاداری را به او نمیدهند مجبور است سر خم کند در مقابل رسومات خانواده پیرو حرف ریش سفید ایل تبارش به عقد برادر شوهر سرد و خشکی در بیاید که در زندگی از تنها کسی که متنفر است دخترک داستانمان است
لینک مستقیم دریافت رمان برای اندروید و کامپیوتر
دختری داغ دیده از مرگ عشقش با جنینی از وجودیت مردش به سانی که حتی اجازه عزاداری را به او نمیدهند مجبور است سر خم کند در مقابل رسومات خانواده پیرو حرف ریش سفید ایل تبارش به عقد برادر شوهر سرد و خشکی در بیاید که در زندگی از تنها کسی که متنفر است دخترک داستانمان است…
زندایی که از این همه شوهرزلیلی من به تنگ آمده بود، نفس عمیقی کشید: «نه، چه میخواهیاش؟ بگذار بره دو روز باد به کلهاش بخوره… یه شب که تنها سر روی بالشت بگذاره، قدر زنش را بهتر میدونه.»
لب به دندان گرفتم: «چی نگفت وقتی رفت؟»
قلپی چایی که با نبات شیرینش کرده بود را سر کشید: «چی میخواهد بگه؟ میراث پسرمو دستش سپردم که اینجوری باهاش رفتار کنه؟ شما هم که لام تا کام حرف نمیزنید. ببینم قضیه از چه قراره.»
آه مانند نفس کشیدم: «هیچی، فقط بحث حاملگی ماهک شد.»
زندایی سری به نشانه تاسف تکان داد: «دختر، تو مغز خر خوردی؟ میای روی نقطه ضعف شوهرت دست میزاری که چی بشه؟»
سرم را روی میز گذاشتم: «شما هم میخوای طرف او را بگیری؟»
زندایی از پشت میز بلند شد و برای من هم چایی نباتی ریخت: «نه… هنوزم میگم بیجا کرده دست رویت بلند کرده! حاجی دستش بشکنه اگر این پسر تربیت کردنش باشه.»
نمیدانم این حامی کدام وعده را کج خورده که اینجوریه بچم. دلم میخواست بگم چه خوب که هنوز ذات واقعی هیراد خودش برایش نمایان نشده و حامی ورژن بهتری از حاج دایی است. چایی نباتم را از شدت خوابآلودگی و ضعف سر کشیدم و رو به زندایی گفتم: «میشه یه زنگ بزنی خونه؟! گوشیمو از پنجره پرت کرد بیرون دیوونه.»
دستی به میز کوبید: «امان از این پسر! فردا شب با گل و شیرینی نیاد اینجا حسابش به کرامالکاتبینه.»
چایی نبات حالم را بهتر کرد که زندایی به خونمون زنگ زد و پشت گوشی سر سنگین حالش را پرسید. گوشی روی اسپیکر بود و توانستم صدای خستهاش را بشنوم. خواست خداحافظی کند که حامی با جملهای متوقفش کرد:
«فتانه! یه شام درست بهش بده؛ فردا خودم میارمش همینجا، دیگه کافیه انقدر نینی به لالاش گذاشتی اونجا.»
یه جوری عین طلبکارها با زندایی حرف میزد که انگار نه انگار حکم مادرش برایش دارد و بزرگش کرده.
با قطع شدن تلفن، زندایی رو به من کرد: «پات رسید تو خونه، باز دوباره خرش بشی و با دوتا حرف دلت صاف بشه؟ خودم یا چک دیگه آن ور گوشت میزنم.»
متعجب شدم که گوشی را سر جایش گذاشت: «من چرا؟»
زندایی اخم کرد و دستم را گرفت تا از آشپزخانه بیرونم بیاورد: «درسته شوهرته اما دلیل نمیشود عین کنیزش باهات برخورد کنه. زن عین برگ گله نازک و ظریفه؛ باید یاد بگیره چجوری باهاش برخورد کنه.»
منو روی مبل نشاند و ادامه داد: «ناسلامتی پسفردا دو تا بچه دیگه بهتون اضافه میشه. اون وقت دوباره جلو چشم اونا باهات اینجوری رفتار کنه، اون بچهها ازت دیگه حساب نمیبرن که تو مادرشونی.»
زبانم را به دندان گرفتم: «هوم، کوتاه نمیام! میگم نمیشه شما دایی را راضی کنی این ماه یکم پول به حامی قرض بده، بریم برای میراث سیسمونی بگیریم؟»
فتانه کمی چشمانش را ریز کرد: «مگه حامی سفارش نداده بود؟»
خیال میکردم تا الان آورده دیگه… سرم را به طرفین تکان دادم: «نوچ، حساب بانکیش این ماه خالی شد برای همین کنسلش کرد.»
کانال تلویزیون را عوض کرد و از توی ظرف میوه سیبی برداشت: «با داییت حرف میزنم! بیا سیب بخور گودی زیر چشمهات کم بشه.»
گازی به سیبم زدم که صدای چرخش کلید در آمد و به سمتش برگشتم. دایی مثل همیشه با خوراکی وارد خانه شد و این بار جعبه شیرینی دستش بود. زندایی مثل تمام زنهای وظیفهشناس سمتش رفت و بعد سلام و علیک، کتش را گرفت:
«ای بابا… باز که شیرینی خریدی مرد! دکتر نگفت واسه قندت خوب نیست؟»
دایی که شکمش برآمده بود، دستی به آن کشید و با لحن بامزه رو به زندایی گفت:




















رمان گناه میکنم تو را
میشه یه رمان معرفی کنید که برادر شوهر دختره پنهانی عاشقش باشه ممنون میشم
من این رمان و خریدم اما گف خطا رخ داده و لینک دانلودش بردم نیومد لطفا بگید باید چیکار کنم
سلام با پشتیبانی در ارتباط باشید 09174955727