
دانلود رمان من بودم و چشمان تو pdf از اکرم حسین زاده
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،هیجانی،معمایی
شادی فخیم دانشجوی پزشکی و دختر قاضی بنامی که پدرش روی یک پرونده سنگین اختلاس کار میکنه مورد تهدیدات و ازارهایی از سوی دشمنان پدرش قرار میگیره
از طرفی جاوید ستوده دندانپزشکی بنام و موفقی که برای رسیدن به این مرحله از زندگیش سختی های فراوانی تحمل کرده.این دونفر همدیگر رو در اردوهای جهادی پزشکی..ملاقات کردند و اشنایی دارن باهم ولی طی یک پاپوشی که برای تحت فشار قراردادن پدرشادی هست شادی لخت با جاوید تو یه اتاق گیر میافتن و همون موقع پلیس سر میرسه و….
قسمتی از متن رمان
مژگان دوباره سرش رو گذاشت روی زانوهایش. بعدش هم یه چرت و پرتهای معمول که «مطمئنم آینده چیزای بهتری براتون داره» و «براتون آرزوی خوشبختی میکنم» و این حرفا! اون لحظه چنان عصبانی بود که نمیدونست چیکار کنه. دلم میخواست یه محکم بکوبم توی سر مژگان. با حرص گفت: «خب خانوم خانوما، چته الان؟ خواستگاری کردین و جواب منفی گرفتین دیگه. این حال و احوال برای چیه؟ ای بیشعور، وقتی طاقت نه شنیدن نداری، چرا رفتی واستادی جلوش و فضل فروشی کردی؟» مژگان سرش رو بلند کرد و با عصبانیت گفت: «سرزنشم نکن. تو که عاشق نشدی تا بفهمی چه حسی داره.» صداش رفت بالا. «من اگه عاشق هم بشم، حتی اگه اون مرد آخرین مرد روی زمین باشه
محاله برم بهش بگم دوستت دارم.» مژگان کاملاً از هم پاشیده بود. «پس احساست چی میشه؟» با خشم بیشتری گفت: «احساسم رو میگیرم میزنم پس کلهش! مگه طرف خودش چشم نداره منو ببینه؟ اگه چیزی توی من هست که جلب توجه کنه، خودش میاد جلو. اگم نمیبینه، من چرا برم جلوش؟» مژگان با بغض گفت: «خب شاید نفهمیده، شاید روش نشده…» با عصبانیت بلند شد: «مردی که با این همه رفت و آمد متوجه نشه و جسارت قدم گذاشتن نداشته باشه، بدون ارزش وقت گذاشتن نداره. میخوام صد سال سیاه هم به سمتم نگاه نکنه.» دست مژگان رو گرفت و بلندش کرد: «بلند شو ببینم چه خاکی به سرمون بریزیم. ما هر روز چشم تو چشم همیم. آخر هفته اردوی کندوان داریم، تو چیکار میکنی؟»
مژگان نفسش آه شد: «من نمیام. خودتون برین.» نگاهش رو دوخت به سقف. اعصابش از یه چیز دیگه هم حسابی به هم ریخته بود. طرف جسارت کرده بود حرفش رو زده بود، ولی حالا باید مثل موش قایم میشد! ذهنش به هیچ راهحلی نمیرسید. خودش با هزار ترفند از سهند سؤال میکرد تا علی نفهمه، اما اون احمق خودش رو گذاشته بود کف دست طرف و کار رو سختتر کرده بود. صدای سلام پدر توی افکارش پیچید. آهی کشید و لبخند زد: «سلام.» پدر بدون لبخند و سنگین جلو اومد: «چی شده تو فکری؟» سرش رو بالا گرفت: «هیچی. بابا این جریان اختلاس چیه تو کانالها پیچیده؟ دست شماست؟» کاپشنش رو به کمد زد و متعجب نگاه کرد: «چطور مگه؟» شادی شونه بالا انداخت
قیمت63000









