
دانلود رمان اقلیم pdf از سرو روحی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،هیجانی
خلاصه رمان اقلیم
ستیلا سادات، دختر حاج سید غلامرضا ملکوت، قاضی کاشانی، از خانه به قصد خروج از مرز
توسط یک قاچاقچی به نام منوچهر فرار میکند. در مسیر تریلی حاوی بشکه های بنزین منفجر میشود
و نام ستیلا در لیست اجساد سوخته شده ی غیر قابل شناسایی قرار میگیرد.
همه چیز به اینجا ختم نمی شود؛ هامون یکتا به وصیت و خواسته دوست صمیمی اش
عباس ملکوت، قبل از انفجار او را از این سفر مخاطره آمیز باز داشته و …
قسمتی از رمان
ماهیچه ی زیرین لبش را، زیر دندان هایش فشار داد برای آخرین بار، محتویات کوله ی مشکی را چک کرد
زیپ درونی کوله شامل یک سری وسایل ضروری بود:
پاکت قهوه ای، شناسنامه ، کارت ملی، تلفن همراه، شارژر ، لپتاپ و وجه نقد
یک بسته ی نوار بهداشتی و دو جعبه اسپری تنفسی .
بی سر و صدا، با حرکاتی آرام ، محتویات توی پاکت را چک کرد
سند شش دانگ، بانور گوشی، روی اسمش مکث کرد:
-ستیلا سادات ملکوت.
نمیدانست لبخند بزند، یا های های ضجه …
صدای ضعیفی به گوشش خورد:
-آبجی…
وحشت زده،گوشی را کنار انداخت، پتو را روی کوله کشید و مبهوت به او خیره ماند .
چشمهای درشتش، توی تاریکی اتاق، بازِ باز بودند ، مردمک های سبزش را میتوانست تشخیص دهد
که توی حدقه ی سفید چطور متعجب و وحشت زده میچرخند .
-تو هنوز نخوابیدی؟
-داری جدی جدی میری؟
پتو را مشت کرد و او از جا برخاست، نفسش را حبس کرد و خدا خدا میکرد، مبادا ، به سرش بزند و به سمت او بیاید.
اما خدا، امشب با او بازی اش گرفته بود، پاهای نازکش را روی زمین گذاشت، و به سمتش آمد .
لبه ی تختش نشست و پتو را کنار زد .
از دیدن کوله ، شلوار جینی که به پا کرده بود، مانتویی که به احتمال زیاد، به خاطر دراز کشیدن روی تخت، چروک شده بود و مقنعه
ای که دور گردنش مانده بود، متعجب نشد .
لبهایش لرزیدند ، نور گوشی را روی صورتش انداخت و با صدای خفه ای گفت:
-حق نداری جلومو بگیری باشه؟
-نرو سادات …حاج بابا بفهمه خونتو میریزه .
زهرخند زد، حاج بابا خودش گفته بود برود . اصلا همین حکم رفتن را، خود حاج بابا امضا کرده بود….
قیمت48000



















