دو روز بعدی، چون به خاطر حال رعنا روزها بیرون نمی رفتیم، سخت می گذشت، ولی برعکس شب ها که کنار شومینه تا نیمه شب می نشستیم و از گذشته ها حرف می زدیم، با شوخی های حسام و یاد آوری خاطرات بچگی هایمان، که حالا شیرینی اش را بیش تر از هر زمانی احساس می کردیم، با زوایای مختلفی از روح یکدیگر آشنا می شدیم که تا به آن روز برایمان پنهان بود…
قسمتی از متن رمان
صداى حسام که شاد و سر حال آهنگى را سوت مىزد، قبل از این که در اتاق را ببندم، مرا به زمان حال برگرداند و شنیدم که مىگفت:«یالاّ پاشین بیفتین به جون خونه، امشب مهمون داریم!»حتى از صدایش انگار هیجان و سرزندگى و شادى مىبارید. خوش به حالش، چه سلطنتى براى خودش مىکرد، یعنى از وقتى یادم مىآمد همین طور بود و حسام توى این خانه حکومت مىکرد و به خاطر همین هم من همیشه از او حرص داشتم. ولى حالا، یعنى بعد از طلاقم، به خاطر کمکها و حمایتهایى که به من کرده بود انگار نمکگیر شده بودم، دیگر نه تنها لجم نمىگرفت، حتى خیلى وقتها فکر مىکردم، نوش جانش، کمترین حُسنش این است* که با تمام امکاناتى که دارد و با این که خوشگذران است، آنقدر مرد هست که بگوید من تا وقتى آدم نشوم، زن نمىگیرم! حسام به اندازهی موهاى سرش دوست و آشنا داشت. از همسن و سال خودش گرفته تا سنِ پدربزرگش و از همه قشر و صنفى، هر ورزشى که اسمش هم به گوشش خورده بود یا مىخورد،














































ممنون از درست کردن لینک❤