
دانلود رمان خوابم نبرد،لطفا بیدارم کن pdf از زهرا عبدی (دلربا)
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،پلیسی،معمایی
خلاصه رمان خوابم نبرد،لطفا بیدارم کن
محال است در قصه ها اجباری نشنیده باشی! محال است در داستان هایت تن به اجبار نداده باشی!
اجبار ،اجبار،آری اجبار! اجباری که هم تو را بدبختت می کند هم خوشبختت،می کند.
مانده تا بدانی مسیر چگونه برای تو وضع وخیمی و خرمی قرار داده. حال قرار است بدانیم
ته این رمان و داستان های فوق اجبار به کجا و چگونه ختم به خیر می شود.
ختمی که هم گوهری دارد هم ضرری. می گویند من ماندم در این دنیای تاریک و تنها اما به اجبار.
تن دادی و ندانستنی اجبار چه دارد!شاید باید قبول کرد این اجبارها زندگی را می سازد نه علایق و فوق علایق!
رمان ما قرار است بگوید که چگونه از اجبار به عشق مسیرطی شده و
خواهد گفت بالا و پایین زندگانی شیرینی زندگانی است . خواهد گفت عشق ،انگیزه میآورد و
هدف گلچین سان،بر پرندگان دل می نوازد. این رمان درس دارد تا بگوید همه چیز ،فوق اعتراض نیست
بلکه گوهر اعتراف است. آری گوهر اعتراف ! حال رمان توصیف می کند
دختر خوشگل و باهوشی در این رمان به اسم نازگل است که بنا به دلایلی به ازدواج اجباری تن می دهد
وناخواسته وارد ماجراهایی میشود و دوباره تن به اجبارها میدهد……»
قسمتی از رمان
(دریا باش اگر دلت حتی سنگ شد،تو خوار شدی..اما دریا باش..)
جمله رو سه بار زیر لب باخودم تکرارش کردم …دریا باش ،دریا باش هوممممم.
عجب جمله ای سنگینی بود تحت تاثیر قرار گرفتم .لبم کج شد.کم کم تبدیل به پوزخند شد.
یک هو با یاد آوری این که اتاقم بهم ریخته است وچقدر مامان به من تاکید کرد که همین امروز اتاقمو مرتب کنم
سریع کتابمو بستم وبلند شدم تند تند لباساموجمع کردم تا چشمای مامان به لباس های شلخته ای من نیوفته.
من دختر اینقدر با سلیقه هستم که لنگه ندارم.کلافه همه رو قشنگ مچاله کردم و
ریختم تو کمدم که همون لحظه دره اتاق باز شد ، مامان وارد اتاق شد.
نه در زدنی نه اهم و اوهوم اگه شانس یک بار در خونه ای من
و زد اونوقت بیا بگو نازگل خیلی خوش شانسی.
ترسیدم خودمو محکم چسبوندم به کمدم ،که لباسام با هجوم ریخته نشن بیرون و آبرو وشرفم به باد بره.
مامان باتعجب نگاهم کرد و دست به سینه شد . .مامان:چرا خودت وچسبوندی به کمدت؟
به تته پته افتادم .من:اَممم راستش هیچ همینطوری.لبخند مصنوعی زدم.
مامان کمی مشکوک نگاهم کرد بعد که دید من واقعا بازیگر خوش خطی هستم کم کم نگاه مشکوکش محو شد.
مامان:خوبه! بهتره قشنگ اتاقتو مرتب کنی چون هنوز وسیله هات روی زمین!



















