
دانلود رمان سراب عشق pdf از آفتاب صالحی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر:عاشقانه،جنایی
جیران دختری روستایی که بر خلاف جهت آب حرکت می کرد ، همه مردم روستا او را نافرمان ، سرکش می نامیدند ؛ در 16 سالگی عاشق نوه کد خدای روستا شد ، خانواده فرهاد او را لایق نوه شان ندانستند ، اولین شکست عشقی را تحربه کرد ، برای بار دوم با مردی که یه طلاق در شناسنامه اش داشت ،و با جیران 10 سال تفاوت سنی داشت ، ازدواج کرد ؛ که منجر به طلاق شد ، راهی شهری بزرگ و بی در پیکر چون تهران شد .کار کرد ، درس خواند ، دانشگاه رفت ، یهوو مثل ققنوسی که ازخاکستر بلند شود ، بلند شد ، قد کشید ، صاحب نام و شهرت و ثروت شد ، بودند مردانی که به دلیل شهرت ، و ثروت دور و برش هر جا که می رفت پرسه می زندند…اما جیران دیگر دل از عشق و عاشقی کنده بود. تا اینکه امیر عباس مردی با چشمانی نافذ، پر از هزار رمز و راز سر راهش قرار گرفت و اتفاقاتی افتاد که زندگی جیران را …..
قسمتی از رمان
سلانه ؛ سلانه ؛ راه می رفتم و با ضربات محکم پا با چکمه پلاستیکی که تو پام بود؛به آب های کناره های رودی که از وسط روستا می گذشت ضربه می زدم، صدای مرد جوانی که پالتو پوست مشکی به تن داشت ، و با شال گردنش و صورت اش را کامل پوشانده بود ، و کلاه به سر داشت سوار پیکان مشکی بود ، به گوشم رسید .
-سلام خوشکله افتخار می دین ، برسونمتون ؟!!برگشتم نگاهی خشمگین بهش کردم ، و به راهم ادامه دادم ؛ دوباره صدا زد -خوشکله گفتم برسونمتون ؟!!باز هم نگاهی خشمگین بهش کردم ؛ شال و کلاه را بیرون آورد ، فرهاد بود ، خنده ای شیرین کردم و گفتم -با کمال میل !!سریع به سرعت عقاب تیز پرواز پریدم ، و صندلی جلو دست راننده نشستم ؛ نگاهم کرد ؛ آب از سر و رویم می بارید ، و مثل موش آب کشیده شده بودم ، خنده ای بلند کرد و گفت -قیافه را ببین !!-انگار موش آب کشیده شده!!
جشن خرمن به مناسبت اولین برداشت محصول برنج در خانه کدخدا محمد برگزار شده بود . مثل بقیه دخترها و زنان روستا لباسهای رنگی محلی ام پوشیدم … با نه نه جون و خاله صدیقه دست در دست همدیگه با مجمعه های غذا که روی سر داشتیم … وارد حیاط کد خدا شدیم …



















