
رمان «عشق ملا» داستان زندگی نگین است؛ دختری که پس از پنج سال رابطه عاشقانه با پسرعمویش مهران، با خیانت او و بههمخوردن رؤیاهایش روبهرو میشود. درحالیکه نگین هنوز با درد این شکست عاطفی دستوپنجه نرم میکند، اطرافیانش تلاش میکنند او را به سمت یک دعانویس ببرند؛ اما اتفاقاتی که در ادامه برای او رخ میدهد، زندگیاش را وارد مسیری بسیار پیچیدهتر و تلختر میکند.داستان بهتدریج از یک شکست عشقی فراتر میرود و به موضوعاتی مثل قضاوت اطرافیان، تصمیمهای دشوار، عشق، فداکاری، مادری و پیامد انتخابهای انسان میپردازد. نگین در طول روایت با موقعیتهایی روبهرو میشود که او را بارها در برابر احساسات و باورهایش قرار میدهد و نشان میدهد گاهی زندگی برخلاف انتظار ما پیش میرود.از نقاط قوت رمان میتوان به شروع پرکشش، استفاده از موقعیتهای عاطفی و پرتنش و پرداختن به روابط پیچیده انسانی اشاره کرد. همچنین تغییر مسیر زندگی شخصیت اصلی و اتفاقات غیرمنتظره، حس کنجکاوی مخاطب را برای دنبالکردن داستان حفظ میکند. البته حجم بسیار زیاد روایت و تعدد اتفاقات تلخ و احساسی ممکن است در بخشهایی از داستان برای بعضی خوانندگان طولانی و فرساینده باشد. در مجموع، «عشق ملا» اثری عاشقانه و اجتماعی با حالوهوایی دراماتیک است که مخاطبان داستانهای احساسی و پرحادثه را با خود همراه میکند.
نگین:شخصیت محوری داستان که پس از تجربه خیانت و اتفاقات تلخ زندگی، با چالشهای عاطفی و خانوادگی متعددی روبهرو میشود.
مهران: پسرعموی نگین و عشق قدیمی او که خیانتش نقطه شروع بحران زندگی نگین است.
رسول: یکی از شخصیتهای مهم و تأثیرگذار در مسیر زندگی نگین.
مهناز: دوست نزدیک نگین که در ابتدای داستان تلاش میکند او را از ناراحتیهایش بیرون بیاورد.
سارا: شخصیتی که در بخشهای پایانی، اطلاعات مهمی درباره گذشته و احساسات رسول در اختیار نگین قرار میدهد.
احمدرضا: از شخصیتهای مهم زندگی نگین در ادامه داستان.
آتاناژ: دختر نگین که نقش مهمی در تصمیمها و احساسات مادرش دارد.
شروع داستان با یک بحران عاطفی و ایجاد کنجکاوی در مخاطب
فراز و فرودهای احساسی و اتفاقات غیرمنتظره
پرداختن به موضوعاتی مثل عشق، خیانت، فداکاری و مسئولیت مادری
ایجاد تعلیق و حفظ کنجکاوی خواننده برای پیگیری سرنوشت شخصیتها
نمایش تغییرات روحی شخصیت اصلی در مواجهه با اتفاقات زندگی..
خسته از يه روز طولانى وخسته كننده همراه مهناز قدم زنان راه خونه رو پيش گرفته بودم
مهناز واقعا دوست خوبى برام بود..من اونو از دبيرستان مى شناسم منو مهناز با قبول شدنمون توى رشته حسابدارى
دوباره باهم همكلاس شديم ودوباره كنار هم روى يه ميز جاى گرفتيم!!!
همونطور كه با خستگى عرق پيشونيم رو مى گرفتم با صداى مهناز دستم رو پايين اوردم واز قدم هام كاستم.
مى گم نگين ديروز خاله ام كه با شوهرش اختلاف داره، قهر اومد خونه ى ما مدام داشت از يه ملاى دعا نويس حرف ميزد!
مى كفت كه خيلى ازش تعريف ميكنن قراره خاله ام فردا واسه مشكلش بره پيشش!!
من كه خيلى كنجكاوم برم وببينمش!
خاله ام مى گفت يك پسر جون و خيلى خوشگله.
خنده ريزى در جواب مهناز كردم و درحالى كه با انكشت اشاره ام مخفش رو نشونه
ميگرفتم گفتم:خدا شفات بده تو پاك كوسخلى كدوم پسره خوشگلى دوره اين خرافاتات هست!
با اون جشماى دريده اش چشم قره اى
بهم رفت وبا عصبانيت گفت:
كوسخل تويى كه راه رو براى اون دختره ى عوضى باز گذاشتى و اونم به راحتى مهران و طورش كرد.
با حرفى كه مهناز زد و شنيدن اسم مهران اشك توى چشمام جمع شد وبا قهر از مهناز روى گرفتم
منو مهران پسر عمو دختر عمو بوديم كه پنج سال تمام عاشقانه همديگه رو دوست داشتيم اما به لطف اون دختردايى عفريته اش و خود نامردش هرچى بينمون بود تمام شد
اونطور كه شنيدم با دختر داييش نامزد كرده و همه چيز بينشون اوكيه
اصلا صداى مهناز كه عذر خواهانه با قدم هاى سريع دنبالم مى اومد رو نمى شنيدم.
شايد انقدر داغون بودم كه نمى خواستم حتى زنده باشم دلم مى خواست بميرم تا از سرزنش هاى همه ى اطرافيانم راحت بشم
ديگه جونى،توى پاهام نمونده بود تو اون وقت ظهر هيج كس توى خيابون نبود…
بازم خداروشكر كه كسى نبود تامن داغون رو ببينه و براى حالم تاسف بخوره!!!



















