
لینک مستقیم دریافت رمان برای اندروید و کامپیوتر
عشقی از جنس خون! روایت پسری به نام سیاوش، که با امضای یه قرارداد، ناخواسته وارد یه فرقهی دارک و ممنوعه میشه و اونجا دختر یهودی که سالها پیش دوست داشته ملاقات میکنه. اتفاقاتی که براشون میفته، باعث میشه دختر با وجود کینهی کهنهای که از سیاوش داره به سمتش برگرده و… داستان تازه از زمانی آغاز میشه که صدای یه شلیک؛ برای همیشه مسیر زندگیشونو تغییر میده…
بین ترافیک سنگین مانده بود و سرش را با ریتم آهنگ راک اند رولی که از سیستم پخش میشد تکان میداد که با احساس تکان شدید ماشین،کمی رو به جلو رفت و نگاهش را به آینه بغل دوخت. پرشیای قرمز صفحه دودی، از پشتسر به ماشینش زده بود و چراغ راهنمای فعالش هم به همین دلیل بود.
پوفی کشید و پخش را خاموش کرد. یقه ی پیراهنش را مرتب کرد و آستینهای بالازده اش را بالاتر کشید و از ماشین پیاده شد.
همزمان، دختر جوانی از پرشیا پیاده شد و قبل از اینکه به سیاوش مهلت حرف زدن بدهد گفت:
آقای محترم؟ نگاه کن نگاه کن! ببین چی به سر عروسکم آوردی؟
_ چه وضع رانندگی ..د وقتی بلد نیستی واسه چی میشینی پشت همچین ماشینی که افتضاح به بار بیاری؟
سیاوش یک تای ابرویش را بالا انداخت:
_ شما احیانا دیشبو کنار کمد نخوابیدی؟
دختر لحظه ای مات نگاهش کرد. سوال بیربطش را بدون اینکه هضم کند یا بفهمد، بیفکر پاسخ داد:
_چرا تختم بغل کمده…
سیاوش لبخند کمرنگی زد و به مسخره لپهایش را پر و خالی کرد:
_همینه فاز کمدی بودن برداشتی دیگه عزیز من! وگرنه آدم عاقل که تو روز روشن ِشر و ور نمیبافه و پشت هم ردیف نمیکنه…
حالااشکال نداره،بیا من یه پیشنهاد بهت بدم هلو! درمون دردت بشه و دیگه نیازت نیفته به دوا دکتر که از شما چه پنهون این دست به قیچیا یه روده ی راست تو شکمشون نیست…
جای این سانگلس مارک دار که چپوندی رو چشمت و شیشه هاتم کمپلکس فرستادی معدن زغال، یه عینک طبی شیک و مجلسی بزن
رو چشمات که لااقل جلو دهنتو بیای صاف نری تو صندوق مردم…
دختر که تازه متوجه حرفهای او شده بود، اخمی به چهره نشاند و بلند گفت:
_ادبتو رعایت کن آقای محترم! اولاکه من هرکاری میکنم و شیشه هام هر مدلی که هست فقط و فقط به خودم مربوطه! دوما، وقتی
بد جا وامیستی منتظر اینم باش یه نفر از پشت سر بکوبه به ماشینت سیاوش کلافه نگاهش کرد:
_وایستادن کدومه خانوم محترم؟ چرا قیمه و ماستارو قاطی میکنی عزیز من؟ اینجا ترافیکه و محل توقف! کسی که پاشو رو گاز بزاره و
چشم بسته بدوئه وسط اتوبان متخلفه که خب تا ظواهر امر حاکی از اصل قضیه ست، من چرا دهنمو خشک کنم، هان؟
دختر حرصی نگاهش کرد و خواست دوباره حرفی بزند که سیاوش عینکش را از روی چشمهایش برداشت و گفت:
_بعدشم، شما زدی دخل گلگیرای منو آوردی، اونوقت دو قورت و نیمت هم باقیه؟دختر هم عینکش را روی موهایش زد و سیاوش خیره شد به عسلیهای خشمگین او وقتی که با صدای بلندی گفت:
_زدم که زدم! اصلا خوب کردم زدم! آدم پررو رو باید زد تا حساب کار دستش بیاد…
سیاوش یک تای ابرویش را بالا انداخت و هنوز حرفی نزده بود که ماشین پشت سرشان بوق بلندی زد و آنها که نگاهش کردند، سرش را
از شیشه بیرون آورد و خطاب به سیاوش گفت:لاین خالیه داداش! یا برو یا بزن بغل ما بریم…
_مگه نمیبینی ماشین زدگی پیدا کرده برادر من! کجا برم؟ افسر اگه همون مکان حضور پیدا نکنه که کروکی نمیکشه..



















