
لینک مستقیم دریافت رمان برای اندروید و کامپیوتر
آناهیتا مشفق، دختری که عزیزترین فرد زندگیش چند میلیارد بدهی بالا آورده و اون در صدد پرداخت بدهیهاست و به جایی میرسه که مجبور میشه تن فروشی کنه…. اولین مشتری اون سامان معتمدِ، صاحب بزرگترین شرکت لوازم آرایشی خاورمیانه، پسری عیاش و خوش گذرون که دخترا رو مستقیم به اتاق خوابش هدایت میکنه! و حالا میشه اولین و آخرین مشتریه آناهیتا! به خاطر مشکل شخصی خودش آنا رو مجبور میکنه که نقش عشقش رو بازی کنه و بالاجبار با هم همخونه میشن… لج و لجبازیا و کلکلاشون خوندن داره..
روی تخت لم داده و پاهایش را دراز به دراز روی هم انداخته بود و جامی به دست داشت.
_ میدونی که وقایع این اتاق به بیرون درز پیدا کنه باید با زندگیت خداحافظی کنی؟
در حالی که با انگشتانم ور میرفتم پاسخ دادم :بله.
همانطور بیحرکت ایستاده و سر به زیر افکنده بودم.
ِ_د یالا دیگه شروع کن، بهت نگفتن من آدم صبوری نیستم؟
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و مغزم به هیچکاری فرمان
نمیداد.
این چه کاری بود کردی آخه دختره ی احمق! تو که نه بلدی و نه عرضه ش و داری واسه چی آخه خودت و تو
هچل میندازی،…!
ناگهان جام را روی پاتختی کوبید که از صدایش سرم بالا پرید.
با چند قدم سریع و بلند خودش را به من رساند و دست زیر چانهام گذاشت.
_ اگه منتظر یه معاشقه احساسی هستی باید بگم اشتباه اومدی. اینجا از این خبرها نیست.
کم مانده بود به گریه بیفتم، پر استرس دهان باز کردم.
_ نیازی به معاشقه نیست..
دست پیش آورد و تا اولین دکمه ی بلوزم را باز کرد هولزده دستش را گرفتم و ناخودآگاه در خودم جمع شدم.
_این مسخره بازیا چیه؟!
نمیدانستم چطور باید جوابش را بدهم، چطور رفتارهایم را توجیح میکردم…
_من و نگاه کن ببینم.
با شرم چشم به صورت غرق در اخمش دوختم.
_به زور که نیاوردمت اینجوری رفتار میکنی، صبر کن بینم، نگو که تازه کاری! نازی میدونه من از تازه کارا
خوشم نمیاد، گفته بودم فقط حرفه ای.
جوابی نداشتم بدهم… فقط دلم میخواست هرچه سریعتر آن جا را ترک کنم
منو نگاه کن، بار اولته؟
فقط در جوابش سر تکان دادم و لب زیرینم را به دندان گرفتم..
باز دستش روی دکمه هایم نشست و من خودم را کمی عقب کشیدم.
_باکره ای؟
با صدایی که از قعر چاه بیرون میآمد با خجالت گفتم:_بله…
عصبی صدایش را بلند کرد:
_الان اومدی که چی بشه؟ که گوه کاریای قبل از این و بندازی گردن من؟
_خودم خواستم که بیام..
یعنی چی؟ لابد اسم سامان معتمد و شنیدی کک تو تُنبونت افتاد که بیای تیغش بزنی؟! کور خوندی دختر جون، من از
تو زرنگترم، امثال تو زیاد اومدن اینجا و دست خالی برگشتن…
بیتوجه به وضعیت موجود فورا در صدد دفاع از خود برآمدم.
_نه به خدا اصلا اینطوری نیست، من به پول نیاز دارم،گفتن شما دست و دلبازین.
_همه ی کسایی که میان توی این اتاق به پول نیاز دارن دختر جون، چشم بسته غیب گفتی؟! بفرما بیرون من دنبال
دردسر نیستم.
با یاداوری حرف نازی که گفته بود اگر او را راضی نکنم شاید دیگر به من کار ندهد و باید جل و پلاسم را جمع کنم
و از آنجا بروم، فورا به حرف آمدم…



















