


توهم قشنگی است که تک به تک لحظات خوش و غم انگیز را تداعی میکنیم رمان از تبار تحقیر و ذلت شدن پسر را دارد که گرفتار توطئه و تهمت های فراوانی از طرف دشمنانش است ..تیرداد برای گذر از پل های خراب شده مسیرهای سختی را در پیش رو دارد او که از دنیای خودش سیر و بیشتر وقت خود را صرف منحل کردن نقشه های دشمنان و رقیبانش را دارد ناگاه و ناحق در این مسیر بسیار دشوار که طاقت فرسا هم است ، گرفتار میشود ،گرفتاری که او خوب و زیبا میداند در گذشته ای نه چندان دور هم این گرفتاری را داشت ،گرفتاری که قلبش را از تپش متوقف میکرد و او را مطیع!منتها هیچ گاه آن اتفاق شیرین را تداعی نکرد حتی برای لحظه ای! حال با دیدن چشمانش و برق نگاهش عشق را برای بار صدم تداعی کرد تا زنده کند اولین دیدار را (شاید به خاطر آورد آن دختر ،دنیا را کجا دیده که اینقدر در قلبش مینشیند و برایش عشق دارد!

باد سردی از سوی حاشیه شهر میوزید بادی که بوی غبار تعفن فاضلاب و بوی تند ادویه های ارزان قیمت خیابانی را با خود حمل میکرد.محله ای بود که خورشید به ندرت جرئت میکرد تمام نور خود را بر آن بتاباند جایی که قوانین با مشت نوشته میشدند و وفاداری سکه ای بود که بهای آن خون بود. این شهر کوچک سایه بزرگتری بود از شهری پر زرق و برق در دوردستها که ساکنانش تنها از زاغه نشینان با نفرت یاد میکردند.اینجا در هزارتوی کوچه های باریک و خانه های فروریخته راگو نفس میکشید...

نازگل ،جنس مونث با رایحه ای ساده،دل نازک،دختریست که ناز پرورده ای پدر و مادرش است،غم با او و دل او بیگانه است، راست گفته اند اگر پدر و مادرت تو را تربیت نکنند و آنوقت روزگار تو را تربیت می کند آن هم با تجربه های تلخ وسنگینش قضیه از یک ماجرا از یک اتفاق و از یک حادثه شروع میشه،بله از یک اتفاق!!!در یک روز بارانی اتفاقی رخ می دهد که دختر ساده ای ما،میشود درد ،رنج،وسخت حال روزگارمی گذرد دختر داستان ما ،همان چهره ونگاه ونگار و رنگین است فقط فرقش این است که دیگر او ساده ودلنازک نیست او ....

بعضی وقتها تقدیر چیزی رو برات در نظر میگیره که خودت رو به در به دیوار میکوبی که عوض کنی؛ اما اون گوشش به این حرفها بدهکار نیست! قلمش رو برمیداره و بیرحمانه روی کاغذ زندگیت مینویسه، من رزا دختری هستم که تقدیر بدجور اون رو به بازی گرفت و حالا من هم و یه قلب شکسته که فریاد میزنه و از آدمهای مهم زندگیش کمک میخواد؛ اما کی به حرف یه دخترک اهمیت میده به نظرتون میشه با تقدیر جنگید...

امل که مادری ایرانی داشته و از زمان تولد در کویت زندگی کرده پس.از مرگ عمه در حالی که سالها از مرگ پدر ومادرش یر اثر تصادف جاده.ای میگذرد تصمیم میگیرد که به نزد خانواده دایی بیاید با این که دایی.فوت کرده ولی زن دایی و پسر دائی اش مسعوود بسیار گرم از او پذیرایی.میکنندو سهم الارث مادری را برایش حفظ کرده اند کم کم کابوس های.شبانه تصادف با محبت های مسعود ومادرش دور میشوند و…

سروان گیتی پیامی ،پلیس دایره جنایی و قتل و تجسس است او در گذشته ای دور کل خانواده اش را از دست داده و حال سرپرستی اش را دایی سخت گیرش به عهده گرفته و جای مادر و پدر نداشته ای گیتی را تا حدی پرکرده اخیرا او با دوست خود نغمه و همکاریشان در یک پرونده قتل و بعد از اتمام از یک پرونده ای سخت تصمیم به گرفتن سفری حسابی را کردند که با پیشنهاد سرهنگ و مافوقشان سفر شمالشان کنسل میشود ولی با قرار گرفتن در یک ماموریت که پر از ریسک و که مرگ و زندگی خودشان را رقم میزند حسابی حالشان عوض میشود و در این بین...





















